گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۷

خاکم که مرا منی نیابیبادم که مرا تنی نیابی
هیچم به عیار تو دو جو کمگر بر محکم زنی نیابی
دشمن کامم ز دوستداریتوز من دم دشمنی نیابی
چون من تو شدم تو زی مغان شوکآنجا توئی و منی نیابی
چون سایه مرا به تیرگی جویکه‌اندر ره روشنی نیابی
گفتی که چه نامی از دلت پرسکز من صفت منی نیابی
نقش الحجر دل تو ناممجز عاشق گلخنی نیابی
بار دل من توئی که جز گلبار گل خوردنی نیابی
در سینهٔ آتشین طلب دلکه‌اندر بر سوسنی نیابی
دل تافته شد مجوی ازو صبرکز آتش آهنی نیابی
پیروزهٔ چرخ را از آهمجز رنگ خُماهنی نیابی
خاقانی را چنان مکن گمکآنگه که طلب کنی نیابی