غزل شمارهٔ ۳۶۶
گر قصد جان نداری، خونم چرا خوریانصاف ده که کار ز انصاف میبری
خود نیست نیم ذره محابای کس تو رافریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری
هر صبح و شام عادت گردون گرفتهایهم پردهای که دوزی هم خود همی دری
از دیده جام جام ببارم شراب لعلچون بینمت که یاد یکی دون همی خَوری
خوی زمانه داری از آن هر زمان چنوصد را فرو بری و یکی را بر آوری
از تو کجا گریزم کز بهر بند منهر دم هزار دام به هر سو بگستری
خاقانی از تو هم به تو نالد ز بهر آنکاز تو گریز نیست که خصمی و داوری