گنج

غزل شمارهٔ ۲۷

در این عهد از وفا بوئی نمانده استبه عالم آشنارویی نمانده است
جهان دست جفا بگشاد آوخوفا را زورِ بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا راکه از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جائی به موی آویخت جانمکز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم که اندر نسل آدمبدیدم آدمی‌خویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونانجگر می‌خور که دلجویی نمانده است