غزل شمارهٔ ۱۸۱
آمد نفس صبح و سلامت نرسانیدبوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردییا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردمچه سود که بختم سوی بامت نرسانید
باد آمد و بگسست هوا را زِرهِ ابربوی زِرهِ غالیه فامت نرسانید
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آردزین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقمو ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشقخود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئیکو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توستپس شکر کن از عشق که کامت نرسانید