گنج

غزل شمارهٔ ۱۷

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسبخاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب
به ریا خواب چو زاهد نبود بیداریچند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب
در هوای چمن ای مرغ گرفتار منالشب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
گر به خورشیدْ رخی، گرم شود آغوشیتا دمِ صبحِ قیامت، ز سر شام بخسب
بالش از خُم کن و بستر بکن از لای شراببگْذر از ننگ، مُبرّا بشو از نام بخسب
همچو محمل برو آفات به غفلت بگذاردر جهان، بی‌خبر از کفر و ز اسلام بخسب
نغمهٔ من بشنو باده بکش مست بشوشب ماه است به جانان به لب بام بخسب