گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱

تو را نازی است اندر سر که عالم برنمی‌تابدمرا دردی است اندر دل که مرهم برنمی‌تابد
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می‌سازمکه دندان‌مزد چون اوئی ازین کم برنمی‌تابد
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابمکه از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی‌تابد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی‌گنجدمگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی‌تابد
مرا کُشتی به تیر غمزه وانگه طُره بُبْریدیمکن، طُره مبُر کاین قدر ماتم برنمی‌تابد
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد توکه بُردابُرد حسن تو دو عالم برنمی‌تابد