غزل شمارهٔ ۱۲۹
ازین دهرنگتر یاری نپندارم که دارد کسوزین بینورتر کاری نپندارم که دارد کس
نماند از رشتهٔ جانم بجز یک تار خونآلودازین باریکتر تاری نپندارم که دارد کس
مرا زلف گرهگیرش گره بر دل زند عمداازین بدتر گرهکاری نپندارم که دارد کس
دهم در منیزید دل دو گیتی را به یک مویشازینسان روز بازاری نپندارم که دارد کس
نسیم صبح جانم را ودیعت آورد بویشازین بِه تحفه در باری نپندارم که دارد کس
اگر در زیر هر سنگی چو خاقانی سری بینیازین برتر سخن باری نپندارم که دارد کس