شمارهٔ ۷۲ - مطلع سوم
طره مفشان کز هلالت عید جان برساختندطیره منشین کز جمالت عید لشکر ساختند
ماه نو دیدی لبت بین، رشتهٔ جانم نگرکاین سه را از بس که باریکند همبر ساختند
پیش بالایت به بالایت فرو ریزم گهرزانکه صد نوبر مرا زان یک صنوبر ساختند
چون کمر حلقه به گوشم، چشم پیش از شرم آنکچون کمر گاه تو بازم کیسه لاغر ساختند
ز آن لب چون آتش تر هدیه کن یک بوس خشکگرچه بر آتش تو را مهری ز عنبر ساختند
من نی خشکم وگرچه طعمهٔ آتش نی استطعمهٔ این خشک نی ز آن آتش تر ساختند
سرگذشت حال خاقانی به دفتر ساز از آنکنو به نو غمهاش تو بر تو چو دفتر ساختند
سوخته عود است و دلبندان بدو دندان سپیدشوق شاهش آتش و شروانش مجمر ساختند
نصرة الاسلام گیتی پهلوان کاجرام چرخچارپای تختش از تاج دو پیکر ساختند
ظل حق فرزند شمس الدین اتابک کز جلالبر سر عرش از ظلال قدرش افسر ساختند
هشت حرف است از قزل تا ارسلان چون بنگریهفت گردون را در آن هر هشت مضمر ساختند
رستم توران ستان است این خلف کز فر اوالدگز را ملک کیخسرو میسر ساختند
مملکت بخشی که نقش هشت حرف نام اوستبیضهٔ مهری که بر کتف پیمبر ساختند
عکس یک جامش دو گیتی مینماید کز صفاشآب خضر و آینهٔ جان سکندر ساختند
هست اتابک چون فریدون نیست باک ار کافرانخویشتن ضحاک شور و اژدها سر ساختند
آب گز گاو سارش باد کو را عرشیانآتش ضحاک سوز و اژدها خور ساختند
هست اتابک مصطفی تایید و اسکندر خصالکاین دو را هم در یتیمی ملک پرور ساختند
ور یکیشان در قبائل قابل فرمان نشدآخرش چوندعنصر اول مبتر ساختند
مصطفی در شصت و سه، اسکندر اندر سی و دودشمنان را مسخ کردند و مسخر ساختند
هست اتابک آسمانی کاین خلف خورشید اوستآسمان را افسر از خورشید انور ساختند
هست اتابک بهمن آسا کاین خلف دارای اوستلاجرم در ملتش دارا و داور ساختند
پیش یاجوجی که ظلمت خانهٔ الحاد راستدست و تیغ این سکندر سد اکبر ساختند
خستگان دیو ظلم از خاک درگاهش به لبنشره کردند و به آب رخ مزعفر ساختند
پیش سقف بارگاهش خانهٔ موری است چرخکز شبستان سلیمانیش منظر ساختند
کعبهٔ ملک است صحن بارگاهش کز شرفباغ رضوان را کبوتر خانه ایدر ساختند
بلکه تا این کعبه رضوان را کبوتر خانه شدچون کبوتر کعبه را گردش مچاور ساختند
زو مظالم توز و ظالم سوزتر شاهی نبودتا تظلم گاه این میدان اغبر ساختند
کشتی سلجوقیان بر جودی عدل ایستادتا صواعق بار طوفانش ز خنجر ساختند
کافرم گر پیش از او یا پیش از او اسلام رازین نمط کو ساخت تمهید موفر ساختند
از پس عهد کیومرث کیان تا دور شاهکارداران فلک آئین منکر ساختند
گه به ناپاکی ز باد انجیر بید انگیختندگه به خودرائی ز بید انجیر عرعر ساختند
شیر خواران را به مغز و شیر مردان را به جانطعمهٔ مار و شکار گرگ حمیر ساختند
پس به آخر این نکو کردند کاندر صد قراناین یکی صاحب قران را شاه و سرور ساختند
پایگاه تازیانش ساختند ایوان رومبلکه خوک پایگاهش جان قیصر ساختند
حاسدان در زخم خوردن سرنگون چون سکهاندتا به نامش سکهٔ ایران مشهر ساختند
وز پی تعظیم سکهش را ز روهینای هندشاه جن را جنیان دیهیم و افسر ساختند
گر سلاطین پرچم شبرنگ با پر خدنگاز پر مرغ و دم شیر دلاور ساختند
میر ما را از پر روح الامین و زلف حورپر تیر و پرچم رخش مضمر ساختند
آن نگویم کز دم شیر فلک وز آفتابپرچم و طاسش برای خنگ و اشقر ساختند
سهو شد بر عقل کاول رستم ثانیش خواندگرچه از اقلیم رومش هفت خوان بر ساختند
کز پی میر آخوری در پایگاه رخش اوآخشیجان جان رستم را مکرر ساختند
ساحت این هفت کشور برنتابد لشکرششاید ار خضرای نه چرخش معسکر ساختند
پار دیدی کاین سر سلجوقیان بر اهل کفرچون شبیخون ساخت کایشان غول رهبر ساختند
چون دو لشکر بر هم افتادند چون گیسوی حورهفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند
نوک پیکانها چو درهم خانهٔ عیسی رسیدچرخ ترسا جامه را دجال اعور ساختند
در میان اب و آتش کاین سلاح است آن سمندشیر مردان چون سلحفات و سمندر ساختند
شه خلیل اعجاز و هیجا آتش و گرد خلیلاز بهار و گل نگارستان آزر ساختند
مرکبان شاه را چون جوزهر بر بسته دمگفتی از هر جوزهر جوزای ازهر ساختند
چون همای فتح پور الدگز بگشاد بالکرکسان چرخ از آن خون خوارگان خور ساختند
از دل و رخسارشان خوردند چندان کرکسانکز شبه منقار و از زرنیخ ژاغر ساختند
بر چنان فتحی که این شاه ملایک پیشه کردهم ملایک شاهدالحالند و محضر ساختند
دشمنانش همره غولند اگر خود بهر حرزهشت حرفش هفت هیکلوار دربر ساختند
بخت گم کردند چون یاری ز کافر خواستندروی کژ دیدند چون آئینه مغفر ساختند
تخت نرد ملک را ز آن سو که بد خواهان اوستهفت نراد فلک خانه مششدر ساختند
نو عروس از ره نشینان شکر چون گوید از آنکدام عنین از سقنقور مزور ساختند
ای که مردان عجم پیشت چو طفلان عربطوق در حلقند و نامت تاج مفخر ساختند
ناخنی از معن و جعفر کم نکردی فضل از آنکفضلهٔ هر ناخنت را معن و جعفر ساختند
تا درت بینم به دیگر جای نفرستم ثناکز درت دعوتگه روح مطهر ساختند
کودکی را سوی بستان خواند عم کودک چه گفت؟گفت: رو بستان ما پستان مادر ساختند
شعر من فالی است نامش سعد اکبر گیر از آنکراوی من در ثنات از سعد اصغر ساختند
چون کف و خلقت به تازی هست خارا و نسیجخانهٔ من حله و بغداد و ششتر ساختند
همت و لطف تو را در خوانده، اینجا بخششمزر و زربفت و غلام و طوق و استر ساختند
عدل ورزا خسروا پیوند عمرت باد عدلکز جهان عدل است و بس کاو را معمر ساختند
عید باقی ساز کز ساعات روز عمر توساعتی را هفتهای از روز محشر ساختند
ملک و عقل و شرع زیر خاتم و کلک تو بادکاین سه را ز اقبال این دو بخت یاور ساختند