شمارهٔ ۶۸ - مطلع دوم
تا خیال کعبه نقش دیدهٔ جان دیدهانددیده را از شوق کعبه زمزم افشان دیدهاند
عشق برکرده به مکه آتشی کز شرق و غربکعبه را هر هفت کردهٔ هفت مردان دیدهاند
هم بر آن آتش ز هند و چین و بغداد آمدهماه ذی القعده به روی دجله تابان دیدهاند
ماه نو را نیمهٔ قندیل عیسی یافتهدجله را پر حلقهٔ زنجیر مطران دیدهاند
بر سر دجله گذشته تا مداین خضروارقصر کسری و زیارتگاه سلمان دیدهاند
طاق ایوان جهانگیر و وثاق پیر زناز نکونامی طراز فرش ایوان دیدهاند
از تحیر گشته چون زنجیر پیچان کان زمانبر در ایوان نه زنجیر و نه دربان دیدهاند
تاجدارش رفته و دندانههای قصر شاهبر سر دندانههای تاج گریان دیدهاند
رانده ز آنجا تا به خاک حله و آب فراتموقف الشمس و مقام شیر یزدان دیدهاند
پس به کوفه مشهد پاک امیر النحل راهمچو جیش نحل جوش انسی و جان دیدهاند
بس پلنگان گوزن افکن که چون شاخ گوزنپشت خم در خدمت آن شیر مردان دیدهاند
در تنور آنجای طوفان دیده اندر چشم و دلهم تنور غصه هم طوفان احزان دیدهاند
رانده از رحبه دواسبه تا مناره یکسرهاز سم گوران سر شیران هراسان دیدهاند
بختیان چون نوعروسان پای کوبان در سماعاختران شب پلاس و چرخ کوهان دیدهاند
شب طلاق خواب داده دیده بانان بصرتا شکر ریز عروسان بیابان دیدهاند
روزها کم خور چو شبها نو عروسان در زفافزقههاشان از درای مطرب الحان دیدهاند
حلههاشان از پلاس و گیسوانشان از مهارپارهها خلخال و مشاطه شتربان دیدهاند
در زناشوئی شده سنگ و قدمشان لاجرمسنگ را از خون بکری رنگ مرجان دیدهاند
سرخ رویانی چو می بی می همه مست خراببر هم افتاده چو میگون لعل جانان دیدهاند
پختگان چون بختیان افتان و خیزان مست شوقنی نشانی از می و ساقی و میدان دیدهاند
وان کژاوه چیست میزان دو کفه باردارباز جوزایی دو کفه شکل میزان دیدهاند
بارداری چون فلک خوش رو مه و خور در شکموز دو سو چون مشرفین او را دو زهدان دیدهاند
چون دو دست اندر تیمم یک به دیگر متصلدر یکی محمل دو تن هم پای و هم ران دیدهاند
جبرئیل استاده چون اعرابی اشتر سواروز پی حاجش دلیل ره فراوان دیدهاند
بادیه بحر است و بختی کشتی و اعراب موجواقصه سرحد بحر و مکه پایان دادهاند
دست بالا همت مردم که کرده زیر پایپای شیبی کان عقوبت گاه شیطان دیدهاند
بادیه چون غمزهٔ ترکان سنان دار از عربجای خون ریزان چو نرگس زار نیسان دیدهاند
بهر دفع درد چشم رهروان ز آب و گیاششیر مادر دختر و گشنیز پستان دیدهاند
از گلاب ژاله و کافور صبحش در سمومخیش خانه کسری و سرداب خاقان دیدهاند
دائرهٔ افلاک را بالای صحن بادیهکم ز جزم نحویان بر حرف قرآن دیدهاند
بادیه باغ بهشت و بر سر خوانهای حاجپر طاووس بهشتی را مگس ران دیدهاند
وز طناب خیمهها بر گرد لشکرگاه حاجصد هزار اشکال اقلیدس به برهان دیدهاند
قاع صفصف دیده وصف صف سپهداران حاجکوس را از زیر دستان زیر و دستان دیدهاند
چار صفهای ملک در صفههای نه فلکبر زباله جای استسقای باران دیدهاند
بر سر چاه شقوق از تشنگان صف صف چنانکپیش یوسف گرسنه چشمان کنعان دیدهاند
گرم گاهی کآفتاب استاده در قلب اسدسنگ و ریگ ثعلبیه بید و ریحان دیدهاند
تیره چشمان روان ریگ روان را در زرورشاف شافی هم ز حصرم هم ز رمان دیدهاند
از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال بازبر در فید آسمان را منقطع سان دیدهاند
من به دور مقتفی دیدم به دی مه بادیهکاندر او ز آب و گیا قحط فراوان دیدهاند
پس به عهد مستضی امسال دیدم در تموزکز تیمم گاه صد نیلوفرستان دیدهاند
از سحاب فضل و اشک حاج و آب شعر منبرکها را برکههای بحر عمان دیدهاند
کوه محروق آنکه همچون زربه شفشاهنگ دردیو را زو در شکنجهٔ حبس خذلان دیدهاند
از دم پاکان که بنشاندی چراغ آسمانناف باحورا به حاجر ماه آبان دیدهاند
وز پی خضر و پر روح القدس چون خط دوستدر سمیرا سدره بر جای مغیلان دیدهاند
ز آب شور نقره و ریگ عسیله ز اعتقادسالکان از نقره کان و از عسل شان دیدهاند
از بسی پر ملک گسترده زیر پای حاجحاج زیر پای فرش سندس الوان دیدهاند
سبزی برگ حنا در پای دیده لیک ز اشکسرخی رنگ حنا در نوک مژگان دیدهاند
خهخه آن ماه نو ذیالحجه کز وادی العروسچون خم تاج عروسان از شبستان دیدهاند
ماه نو در سایهٔ ابر کبوتر فام راستجون سحای نامه یا چون عین عنوان دیدهاند
ز آب و خاک سارقیه صفینه پیش چشمبس دواء المسک و تریافاکه اخوان دیدهاند
در میان سنگلاخ مسلخ و عمره ز شوقخار و حنظل گل شکرهای صفاهان دیدهاند
دشت محرم صحن محشر گشته وز لبیک خلقنفخهٔ صور اندر این پیروزه پنگان دیدهاند
از نشاط کعبه در شیر ز قوم احرامیانشیرهٔ بستان قرین شیر پستان دیدهاند
شیر زدگان امید و سینه رنجوران عشقدر زقومش هم دو پستان هم سپستان دیدهاند
زندگان کشته نفس آنجا کفن بر سرکشانزعفران رخ حنوط نفس ایشان دیدهاند
شیر مردان چون گوزنان هوی هوی اندر دهاناز هو الله بر خدنگ آه پیکان دیدهاند
بر در امیدشان قفل از فقل حسبی زدهتا ز دندانه کلیدش سین سبحان دیدهاند
آمده تانخلهٔ محمود در راه از نشاطحنظل مخروط را نارنج گیلان دیدهاند
جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشکخاک غرقاب مصحف را که عطشان دیدهاند