شمارهٔ ۶۲ - در ستایش منوچهر بن فریدون شروان شاه
می و مشک است که با صبح برآمیختهاندیا بهم زلف و لب یار درآمیختهاند
صبح چون خنده گه دوست شده است آتش سردآتش سرد به عنبر مگر آمیختهاند
یا نه بیسنگ و صدف غالیه سایان فلکصبح را غالیهٔ تازهتر آمیختهاند
دوش خوش ساخت فلک غالیه دان از مه نوبهر آن غالیه کاندر سحر آمیختهاند
می عیدی نگر و جام صبوحی که مگرشفق آورده و با صبح بر آمیختهاند
ساقیان ترک فنک عارض و قندُز مژگانکز رخ و زلف حبش با خزر آمیختهاند
خال رخسار زره کرده و خط ماه سپرزلف و رخسار زره با سپر آمیختهاند
پس یک ماه کلوخ اندازان سنگ دلاندر بلورین قدحی لعل تر آمیختهاند
شاهدان از پی نقل دل و جان از خط و لببس گوارش که ز عود و شکر آمیختهاند
عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشکبس مفرح که ز یاقوت و زر آمیختهاند
ماه نو دیدی و در روی مه نو شب عیدلعل می با قدح سیم بر آمیختهاند
از دم روزه دهن شسته به هفت آب و ز میهفت تسکین دل غصه خور آمیختهاند
ماه نو در شفق و شفقشان می و جامبا دو ماه و دو شفق یک نظر آمیختهاند
طاس سیمابی مه تافته از پرچم شبطاس زر با می آتش گهر آمیختهاند
کرده می راوق از اول شب و بازش به صبوحبا گلاب طبری از طبر آمیختهاند
راوُق جام فرو ریخته از سوخته بیدآب گل گویی با مُعْصَفَر آمیختهاند
همه با دردسر از بوی خمار شب عیدبه صبح از نو رنگی دگر آمیختهاند
ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلابزاین و آن داروی هر درد سر آمیختهاند
همه سنگ افشان در آبخور عالم خاکو آگه از زهر که در آبخور آمیختهاند
از سر بیخبری داده ز عشرت خبریتن و جان را که بهم بیخبر آمیختهاند
همه دریاکش و چون دریا سرمست همهطبع با می چو صدف با گهر آمیختهاند
خطری کرده و در گنج طرب نقب زدهنقب کران همه ره با خطر آمیختهاند
زهره بر چیده چو خورشید نم هر جرعهکه در آن خاک چنان بیخطر آمیختهاند
خیک ماند به زن زنگی ششپستان لیکشیر پستانش به خون جگر آمیختهاند
جرعهای کان به زمین داده زکات سر جامزو حنوط ز می پی سپر آمیختهاند
مجمر عیدی و آن عود و شکر هست بهمزحل و زهره که با قرص خور آمیختهاند
نکهت کام صراحی چو دم مجمر عیدزو بخور فلک جان شکر آمیختهاند
رود سازان همه در کاسهٔ سرها به سماعشربت جان ز ره کاسهگر آمیختهاند
پرده در پرده و آهنگ در آهنگ چو مرغدم بهدم ساخته و دربه در آمیختهاند
بربط از هشت زبان گوید و خود ناشنواستزیبقش گویی با گوش کر آمیختهاند
نای افعی تن و بس بر دهنش بوسه زدندبا تن افعی جان بشر آمیختهاند
چنگ زاهد سر و دامانش پلاسین لیکنبا پلاسش رگ و پی سر به سر آمیختهاند
محبس دست رباب است شعیف ار چه قوی استچار طبعش که به انصاف در آمیختهاند
خم دف حلقهبهگوشی شده چون کاسهٔ یوزکهو و گورش با شیر نر آمیختهاند
صوت مرغان بدرد چرخ مگر با دم خویشبانگ کوس ملک تاجور آمیختهاند
راویانند گهر پاش مگر با لب خویشکف شاهنشه خورشیدفر آمیختهاند
خاصگان گوهر بحر دل خاقانی رابا کلاه ملک بحر و بر آمیختهاند
چاشنی گیران از چشمهٔ حیوان گوییشربت شاه سکندر سیَر آمیختهاند
مالک ملک جلال الدین کاندر تیغشآتش و آب بهم بیضرر آمیختهاند