گنج

شمارهٔ ۶ - در پند و اندرز و معراج حضرت ختمی مرتبت

ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لالا در چهار بالش وحدت کشد تو را
جولانگه تو زان سوی الّاست گر کنیهژده هزار عالم ازین سوی لا رها
از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشقاز تیه لا به منزل الا الله اندرآ
دروازهٔ سرای ازل دان سه حرف عشقدندانهٔ کلید ابد دان دو حرف لا
لا حاجبی است بر در الا شده مقیمکو ابلهان باطله را می‌زند قفا
بی‌حاجبیِ لا به در دین مرو که هستدین گنج خانهٔ حق و لا شکل اژدها
حد قدم مپرس که هرگز نیامده استدر کوچهٔ حدوث عماری کبریا
از حلهٔ حدوث برون شو دو منزلیتا گویدت فرشتهٔ وحدت که مرحبا
پیوند دین طلب که مهین دایهٔ تو اوستروزی که از مَشیمهٔ عالم شوی جدا
حاجت شود روا چو تقاضا کند کرمرحمت روان شود چو اجابت شود دعا
این دم شنو که راحت از این دم شود پدیدواینجا طلب که حاجت از اینجا شود روا
کسری ازین ممالک و صد کسری و قبادخَطوی از این مسالک و صد خطهٔ خطا
فیض هزار کوثر و زین ابر یک سرشکبرگ هزار طوبی و زین باغ یک گیا
فِتراک عشق گیر نه دنبال عقل از آنکعیسیت دوست به که حواریت آشنا
می‌دان که دل ز روی شناسان آن سراستمشمارش از غریب شماران این سرا
دل تابخانه‌ای است که هر ساعتی در اوشمع خزاین ملکوت افکند ضیا
بینی جمال حضرت نور الله آن زمانکه‌آیینهٔ دل تو شود صادق الصفا
در دل مدار نقش امانی که شرط نیستبت خانه ساختن به نظرگاه پادشا
دنیا به عز فقر بده وقتِ مَن یَزیدکه‌آن گوهر تمام عیار ارزد این بها
در چارسوی فقر درآ تا ز راه ذوقدل را ز پنج نوش سلامت کنی دوا
همت ز آستانهٔ فقر است ملک جویآری هوا ز کیسهٔ دریا بود سقا
عزلت گزین که از سر عزلت شناختندآدم درِ خلافت و عیسی رهِ سما
شاخ امل بزن که چراغی است زود میربیخ هوس بکن که درختی است کم بقا
گر سِرّ یوم یحمی بر عقل خوانده‌ایپس پایمال مال مباش از سر هوا
نیک آمده است زلزلت الارض هین بخوانبر مالها و قال الانسان ما لَها
حق می‌کند ندا که به ما ره دراز نیستاز مال لام بفکن و باقی شناس ما
خس طبع را چه مال دهی و چه معرفتبی‌دیده را چه میل کشی و چه توتیا
از عافیت مپرس که کس را نداده‌انددر عاریت سرای جهان عافیت عطا
خود مادر قضا ز وفا حامله نشدور شد به قهرش از شکم افکند هم قضا
از کوی رهزنان طبیعت ببُر قدموز خوی رهروان طریقت طلب وفا
بر پنج فرض عمر برافشان و دان که هستشش روز آفرینش از این پنج با نوا
توسن دلی و رایض تو قول لا الهاعمی‌وشی و قائد تو شرع مصطفی
با سایهٔ رکاب محمد عنان درآرتا طرقوا زنان تو گردند اصفیا
آن با و تا شکن که به تعریف او گرفتهم قاف و لام رونق و هم کاف و نون بها
او مالک الرقاب دو گیتی و بر درشدر کهتری مُشجَره آورده انبیا
هم موسی از دلالت او گشته مصطنعهم آدم از شفاعت او گشته مجتبی
نطقش معلمی که کند عقل را ادبخُلقش مفرحی که دهد روح را شفا
دل گرسنه درآمد بر خوان کائناتچون شبهتی بدید برون رفت ناشتا
مریم گشاده روزه و عیسی ببسته نطقکو در سخن گشاد سر سفرهٔ سخا
برنامده سپیدهٔ صبح ازل هنوزکو بر سیه سپید ازل بوده پیشوا
آدم از او به بُرقَع همت سپید رویشیطان از او به سیلی حرمان سیه قفا
ذاتش مراد عالم و او عالم کرمشرعش مدار قبله و او قبلهٔ ثنا
از آسمان نخست برون تاخت قدر اوهم عرش نطعش آمد و هم سدره متکا
پس آسمان به گوش خرد گفت شک مکنکان قدر مصطفی است علی‌العرش استوی
آن شب که سوی کعبهٔ خُلَّت نهاد رویاین غول دار بادیه را کرد زیر پا
آمد پی متابعتش کوه در روشرفت از پی مشایعتش سنگ بر هوا
برداشت فرّ او دو گروهی ز خاک و آبآمیخت با سموم اثیری دم صبا
گردونِ پیر گشت مرید کمال اوپوشید از ارادتش این نیلگون وِطا
روحانیان مثلث عطری بسوختهوز عطرها مسدس عالم شده ملا
یا سیدالبشر زده خورشید بر نگینیا احسن‌الصور زده ناهید در نوا
از شِیْب تازیانهٔ او عرش را هراسوز شیههٔ تکاور او چرخ را صدا
لاتعجبوا اشارت کرده به مرسلینلاتقنطوا بشارت داده به اتقیا
روح القدس خَریطه‌کش او در آن طریقروح الامین جنیبه بر او در آن فضا
زو باز مانده غاشیه‌دارش میان راهسلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا
بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیمبگذشته از مسافت و رفته به منتها
ره رفته تا خط رقم اول از خطرپی برده تا سرادق اعلی هم از اعلا
زان سوی عرش رفته هزاران هزار میلخود گفته این انزل حق گفت هیهنا
در سورِ سِرّ رسیده و دیده به چشم سرخلوت سرای قدمت بی‌چون و بی‌چرا
گفته نود هزار اشارت به یک نفسبشنوده صد هزار اجابت به یک دعا
دیده که نقدهای اولوالعزم ده یکی استآموخته ز مکتب حق علم کیمیا
آورده روزنامهٔ دولت در آستینمهرش نهاده سورهٔ والنجم اذا هوی
داده قرار هفت زمین را به بازگشتکرده خبر چهار امین را ز ماجرا
هر چار چار حد بنای پیمبریهر چار چار عنصر ارواح اولیا
بی‌مهر چار یار در این پنج روزه عمرنتوان خلاص یافت از این ششدر فنا
ای فیض رحمت تو گنه شوی عاصیانریزی بریز بر دل خاقانی از صفا
با نفس مطمئنه قرینش کن آنچنانکآواز ارجعی دهدش هاتف رضا
بر فضل توست تکیهٔ امید او از آنکپاشندهٔ عطائی و پوشندهٔ خطا
ای افضل ار مشاطهٔ بکر سخن توییاین شعر در محافل احرار کن ادا