شمارهٔ ۵۴ - در ستایش رکن الدین محمد بن عبد الرحمن طغان یزک
جام طرب کش که صبح کام برآمدخندهٔ صبح از دهان جام برآمد
صبح فلک بین که بر موافقت جامدم زد و بوی میش ز کام برآمد
مهرهٔ شادی نشست و ششدره برخاستنقش سه شش بر سه زخم کام برآمد
داو طرب کن تمام خاصه که اکنونعدهٔ خاتون خم تمام برآمد
ما و شکر ریز عیش کز در خمارنامزد خرمی به بام برآمد
ساغر گلفام خواه کز دهن کوسنغمهٔ گلبام وقت بام برآمد
بلبله کبکی است خون گرفته به منقارکز دهنش نالهٔ حمام برآمد
گاو سفالین که آب لالهٔ تر خوردارزن زرینش از مسام برآمد
زآن می گلگون که بید سوخته پروردبوی گل و مشکبید خام برآمد
در صف دریا کشان بزم صبوحیجام چو کشتی کش خرام بر آمد
خوان صبوحی به شیب مقرعه کن لاشکابرش روز آتشین ستام برآمد
بود فلک جام رنگ و جام فلک سانروز ندانم که از کدام برآمد
دست قراسنقر فلک سپر افکندخنجر آقسنقر از نیام برآمد
گوش رباب از هوا پیام طرب داشتاز سه زبان راز آن پیام برآمد
حلقهٔ ابریشم است موی خوش چنگچون مه نو کز خط ظلام برآمد
گرچه تن چنگ شبه ناقهٔ لیلی استنالهٔ مجنون ز چنگ رام برآمد
بیست و چهارش زمام ناقه و لیکنناله نه از ناقه از زمام برآمد
نای چو شه زادهٔ حبش که ز نه چشمبانگش از آهنگ ده غلام برآمد
از پی دستینهٔ رباب کف میچون گهر عقد یک نظام برآمد
بهر حلیهای گوش و گردن بر بطسیم و زر از ساغر و مدام برآمد
از حیوان شکار گاه دف آوازتهنیت شاه را مدام برآمد
شاه عجم رکن دین کز آیت عدلشنام عجم روضة السلام برآمد
ناصر اسلام سیف دین که ز حکمشبر سر دهر حرون لگام برآمد
رستم ثانی که در طبیعتش اولدانش زال و دهای سام بر آمد
صیت جلالش به شرق و غرب بپیچیدشکر نوالش ز سام و حام برآمد
پهلو ایران گرفت رقعهٔ ملکتوز دگران بانگ شاهقام برآمد
دام به دریا فکنده بود سلیمانخازن انگشتری به دام برآمد
ذات جهان پهلوانش صبح جلال استکز افق چرخ احتشام برآمد
در کنف صبح فر میر محمدراست چو خورشید نور تام برآمد
تاجوری یافت تخت و ملکت ایرانتا ز برش سیدالانام برآمد
گر پدر از تخت ملک شد پسر اینکبر زبر تخت احترام برآمد
گر علم صبح آب رنگ فروشدرایت خورشید نارفام برآمد
تارک گشتاسب یافت افسر لهراسبزال همایون به تخت سام برآمد
نوبت کاوس شد چو پای منوچهربر سر کرسی احتشام برآمد
روز به مغرب شده چو مملکت اوماه چو بدر از حجاب شام برآمد
آرزوی جان ملک عدل و همم بوداز ملک عادل همام برآمد
دولت شروان کلید دولت او بودزآن همه کارش به انتظام برآمد
گرچه محمد پیمبری به عرب یافتصبح کمالش ز حد شام برآمد
دیر زی ای بحر کف که عطسهٔ جودتچشمهٔ مهر است کز غمام برآمد
مژده ده ای تاجور که ینصرک اللهفال تو از مصحف دوام برآمد
تا که حسامت قوام ملک عجم شدآه ز اعدای ناقوام برآمد
چون نم ژاله ز خایه از تف خورشیدجان حسود از تف حسام برآمد
جرم زمین تا قرار یافت ز عدلتبس نفس شکر کز هوام برآمد
دوش چنین دیدهام به خواب که نخلیبر لب دریا در آن مقام برآمد
نخل موصل شده ترنج و رطب داشتسایه و شایهش فراخ و تام برآمد
مرغی دیدم گرفته نامه به منقارکز بر آن نخل شادکام برآمد
بود یکی منبر از رخام بر نخلپیری بر منبر رخام برآمد
نامه ز منقار مرغ بستد و برخواندنعرهٔ تحسین ز خاص و عام برآمد
من به تعجب به خود فروشده زین خوابکز خضر آواز السلام برآمد
جستم و این خواب پیش خضر بگفتماز نفسش اصدق الکلام برآمد
گفت که نخل است رکن دین که ز نصرتشهپر عنقاش بر سهام برآمد
مرغ بقا دان و نامه بخت کز این دوکار دو ملک از یک اهتمام برآمد
منبر تخت است و پیر مشتری چرخکز بر تختش سه چار گام برآمد
ای درت آن آسمان که از افق اوکوکب بهروزی کرام برآمد
از دم خلق تو در مسدس گیتیبوی مثلث به هر مشام برآمد
ملک تو کشتی است چرخ نوح کهن سالکش ز شب و روز حام و سام برآمد
عیسی عهدی که از تو قالب ملکتچون تن عازر به یک قیام برآمد
رو که ز میخ سرای پردهٔ قدرتفلکهٔ این نیل گون خیام برآمد
قدر محیط کفت جهان چه شناسدکو به سراب کف لئام برآمد
از نفس مشک هیچ حظ و خبر نیستمغز جعل را که با زکام برآمد
از سر تیغت که ماه ازوست برص داربرتن شیر فلک جذام برآمد
خوان ددان را به کاسهٔ سر اعدازآتش شمشیر تو طعام برآمد
بر درت از بس که جن و انس و ملک هستجان شیاطین ز ازدحام برآمد
گوئی کانبوه حافظان مناسکگرد در مسجد الحرام برآمد
از حرمت هر کبوتری که بپریدنامهٔ او عنبرین ختام برآمد
سهم تو در زین کشید پشت زمین راگرچه ز من بود قعده رام برآمد
بحر محیط از زمین بزاد و عجب نیستکان خوی ازین مرکب جمام برآمد
زایجهٔ طالعت مطالعه کردمسلطنت از موضع السهام برآمد
آرزوی حضرت تو دارم اگرچهصبح من از غم به رنگ شام برآمد
در ره خدمت درست عهدم لیکننام من از نامهٔ سقام برآمد
هست نیازم ز جان و آن دگر کساز زر و سیم جهان حطام برآمد
گوهر جان وام کردم از پی تحفهتحفه بزرگ است از آن به وام برآمد
پیش چنین تحفه کو تمیمهٔ عقل استواحزن از جان بوتمام برآمد
گوهر سحر حلال من شکند آنکگوهرش از نطفهٔ حرام برآمد
دزد بیان من است هر که در این عهدبر سمت شاعریش نام برآمد
نیم شبت چون صف خواص دعا گفتهر نفسی آمینی از عوام برآمد
باد جهانت به کام کز ظفر توکامهٔ صد جان مستهام برآمد
ملک جهان ران که بر صحیفهٔ ایاممدت عمرت هزار عام برآمد