گنج

شمارهٔ ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: راست۱۱۱ بیت
قلم بخت من شکسته سر استموی در سر ز طالع هنر است
بخت نیک، آرزو رسان دل استکه قلم نقش بند هر صور است
نقش امید چون تواند بستقلمی کز دلم شکسته‌تر است
دیده دارد سپید بخت سیاهاین سپید آفت سیاه سر است
بخت را در گلیم بایستیاین سپیدی برص که در بصر است
چشم زاغ است بر سیاهی بالگر سپیدی به چشم زاغ در است
کوه را زر چه سود بر کمرشکه شهان را زر از در کمر است
تن چو ناخن شد استخوانم از آنکبخت را ناخنه به چشم در است
استخوان پیش‌کش کنم غم رازآنکه غم میهمان سگ جگر است
روز دانش زوال یافت که بختبه من راست فعل کژ نگر است
بس به پیشین ندیده‌ای خورشیدکه چو کژ سر نمود کژ نظر است
چون نفس می‌زنم کژم نگردچرخ کژ سیر کاهرمن سیر است
چون صفیرش زنی کژت نگرداسب کورا نظر بر آب‌خور است
یا مگر راست می‌کند کژ منکه مرا از کژی هنوز اثر است
ترک آن کژ نگه کند در تیرتا شود راست کالت ظفر است
همه روز اعور است چرخ ولیکاحول است آن زمان که کینه‌ور است
هر که را روی راست، بخت کژ استمار کژ بین که بر رخ سپر است
بس نبالد گیابنی که کژ استبس نپرد کبوتری که تر است
دهر صیاد و روز و شب دو سگ استچرخ باز کبود تیز‌پر است
همه عالم شکارگه بینیکاین دو سگ زیر و باز بر زبر است
عقل سگ جان هوا گرفت چو بازکاین سگ و باز چون شکارگر است
من چو کبک آب زهره ریخته رنگصید باز و سگی که بوی بر است
نیک بد‌حال و سخت سست‌دلمحال و دل هر دو یک نه بر خطر است
عافیت آرزو کنم هیهاتاین تمناست یافتن دگر است
آرزو را ذخیره امید استوصل امید عمر جانور است
آرزو چون نشاند شاخ طمعطلبش بیخ و یافت برگ و بر است
طمع آسان ولی طلب صعب استصعبی یافت از طلب بتر است
آرزویی که از جهان خواهمبدهد زآنکه مست و بی‌خبر است
لیکن آن داده را به هشیاریواستاند که نیک بد گهر است
در دبستان روزگار، مراروز و شب لوح آرزو به بر است
هیچ طفلی در این دبستان نیستکه ورا سورهٔ وفا ز بر است
چون برد آیت وفا از یاد؟کآخر اوفوا بعهدی از سور است
خاطرم بکر و دهر نامرد استنزد نامرد، بکر کم‌خطر است
نالش بکر خاطرم ز قضاستگلهٔ شهربانو از عمر است
سایهٔ من خبر ندارد از آنکآه من چرخ‌سوز و کوه‌دَر است
جوش دریا در دیده زهرهٔ کوهگوش ماهی بنشنود که کر است
مر ما مر من حساب العمرچون به پنجه رسد حساب مر است
ناودان مژه ز بام دماغقطره ریز است و آرزو خضر است
سبب آبروی آب مژه استصیقل تیغ کوه تیغ خور است
نکنم زر طلب که طالب زرهمچو زر نثار پی‌سپر است
عاقبت هرکه سر فراخت به زرهمچو سکه نگون و زخم خور است
روی عقل از هوای زر همه راآبله خورده همچو روی زر است
از شمار نفس فذلک عمرهم غم است ار چه غم نفس شمراست
غم هم از عالم است و در عالممی‌نگنجد که بس قوی حشر است
عالم از جور مایهٔ زای غم استبتر از هیمه مایه شرر است
چون شرر شد قوی همه عالمطعمه سازد چه حاجت تبر است
لهو، یک جزو و غم هزار ورقغصه مجموع و قصه مختصر است
قابل گل منم که گل همه تنرنگ خون است و خار نیشتر است
غم ز دل زاد و خورد خون دلمخون مادر غذا ده پسر است
آتشی کز دل شجر زایدطعمهٔ او هم از تن شجر است
چرخ بازیچه گون چون بازیچهدر کف هفت طفل جان شکر است
بدو خیط ملون شب و روزدر گشایش بسان باد فر است
شب که ترکان چرخ کوچ کنندکاروان حیات بر حذر است
خیل ترکان کنند بر سر کوچغارت کاروان که بر گذر است
خواجه چون دید دردمند دلمگفت کین دردناکی از سفر است
هان کجائی چه می‌خوری؟ گفتممی‌خورم خون خود که ما حضر است
چه خورش کو خورش کدام خورشدست خون مانده را چه جای خور است
گوید آخر چه آرزو داریآرزو زهر و غم نه کام و گر است
نیم جنسی و یک‌دلی خواهمآرزوم از جهان همین قدر است
از دو یک دم که در جهان یابمناگزیر است و از جهان گذر است
نگذرد دیگ پایه را ز حجرنگذرد آتشی که در حجر است
به مقامی رسیده‌ام که مراخار و حنظل بجای گل شکر است
کو سر تیغ کرزوی من استکانس وحشی به سبزه و شمر است
بر سر تیغ به سری که سر استخرج قصاب به بزی که نر است
ابله از چشم زخم کم رنج استاکمه از درد چشم کم ضرر است
جاهل آسوده، فاضل اندر رنجفضل مجهول و جهل معتبر است
سفله مستغنی و سخی محتاجاین تغابن ز بخشش قدر است
همه جور زمانه بر فضلاستبوالفضول از حفاش زاستر است
سوس را با پلاس کینی نیستکین او با پرند شوشتر است
حال مقلوب شد که بر تن دهرابره کرباس و دیبه آستر است
عالم از علم مشتق است و لیکجهل عالم به عالمی سمر است
معنی از اشتقاق دور افتادکز صلف کبر و از اصف کبر است
قوت مرغ جان به بال دل استقیمت شاخ کز به زال زر است
دل پاکان شکستهٔ فلک استزال دستان فکندهٔ پدر است
جان دانا عجب بزرگ دل استتن ادریس بس بلند پر است
در گلستان عمر و رستهٔ عهدپس گل، خار و بعد نفع، ضر است
از پس هر مبارکی شومی استوز پی هر محرمی صفر است
فقر کن نصب عین و پیش خسانرفع قصه مکن نه وقت جر است
دهر اگر خوان زندگانی ساختخورد هر چاشنی که کام و گر است
سال کو خرمن جوانی دیدسوخت هر خوشه‌ای که زیب و فر است
درزیی صدرهٔ مسیح بریدعلمش برد و گفت گوش خر است
کشت امید چون نرویاندگریه کو فتح باب هر نظر است
وقت تب چون به نی نبرد تبشیر گر نیستانش مستقر است
دفع عین الکمال چون نکندرنگ نیلی که بر رخ قمر است
دی همی گفتم آه کز ره چشمدل من نیم کشتهٔ عبر است
مرگ یاران شنیدم از ره گوشدلم امروز کشتهٔ فکر است
هر که از راه گوش کشته شودزاندرون پوست خون او هدر است
آری آری هم از ره گوش استکشتن قندزی که در خزر است
نقطهٔ خون شد از سفر دل منخود سفر هم به نقطه‌ای سقر است
تا به غربت فتاده‌ام همه سالنه مهم غیبت و سه مه حضر است
نی نی از بخت شکرها دارمچند شکری که شوک بی‌ثمر است
صورت بخت من طویل‌الذیلدر وفا چون قصیر با قصر است
بخت ملاح کشتی طرب استبخت فلاح کشته بطر است
چشم بد دور بر در بختمچرخ حلقه به گوش همچو در است
بخت، مرغ نشیمن امل استروز، طفل مشیمهٔ سحر است
هم ز بخت است کز مقالت منهمه عالم غرائب و غرر است
استراحت به بخت یا نعم استاستطابت به آب یا مدر است
فخر من یاد کرد شروان بهکه مباهات خور به باختر است
لیک تبریز به اقامت راکه صدف قطره را بهین مقر است
هم به مولد قرار نتوان کردکه صدف حبس خانهٔ درر است
گرچه تبریز شهره‌تر شهری استلیک شروان شریفتر ثغر است
خاک شروان مگو که وان شر استکان شرفوان به خیر مشتهر است
هم شرفوان نویسمش لیکنحرف علت از آن میان بدر است
عیب شروان مکن که خاقانیهست از آن شهر کابتداش شر است
عیب شهری چرا کنی به دو حرفکاول شرع و آخر بشر است
جرم خورشید را چه جرم بدانکشرق و غرب ابتدا شراست و غر است
گرچه ز اول غر است حرف غریبمرد نامی غریب بحر و بر است
چه کنی نقص مشک کاشغریکه غر آخر حروف کاشغر است
گرچه هست اول بدخشان بدبه نتیجه نکوترین گهر است
نه تب اول حروف تبریز استلیک صحت رسان هر نفر است
دیدی آن جانور که زاید مشکنامش آهو و او همه هنر است