گنج

شمارهٔ ۲۲۴ - مطلع دوم

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ایی۶۵ بیت
جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئیدل روی نمایت دهم ار روی نمائی
سر نعل‌بهای سم اسبت کنم آن روزکائی به کمین دل من ران بگشائی
دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینیبر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی
خورشید منی، من به چراغت طلبم زآنکمن در شب هجران و تو در ابر خفائی
گه گه به سر روزن چشمم گذری تیزبیمار تواَم باز نپرسی و نیائی
این غارت جان چیست خود این جنگ تو با کیست؟گرگ آشتیی کن، مکن این گرگ ربائی
هیچ افتدت امشب که بر افتادگی منرحم آری و بر کاهش جانم نفزائی
یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمانیا بر جگر ریش به مهمان من آئی
تو بر جگری دست نیالائی و حقاجز بر جگری نیست مرا دست روائی
خستی دل خاقانی و روزیش نپرسیکه‌ای خستهٔ پیکان من آخر تو کجائی
او در سخن از نابغه برده قصب السبقچون خسرو نُعمان کرم از حاتم طائی
کیخسرو ایران ملک المغرب کز قدربر خسرو توران رسدش بار خدائی
دارای ملوک عجم، اسکندر ثانیکز چشمهٔ جودش نکند خضر جدائی
اقلیم گشائی که ز جاسوسی عدلشبیجاده نیارد که کند کاه ربائی
شاهی که دهد صدمهٔ کرنای فتوحشگوش کر پیران فلک را شنوائی
توقیع ملک دید جهان گفت زهی حرزهم داعیهٔ امنی و هم دفع وبائی
شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناکطاغوت پرستان را طاعون و بلائی
در شانهٔ دست ظفر آئینهٔ غیبیهم آینه هم صیقل شمشیر قضائی
از سهم تو زنگار گرفت آینهٔ چرخکز آینهٔ مملکه زنگار زدائی
ای تیغ ملک در کف رخشانش همانادر چشمهٔ حیوان ورق زهر گیائی
ذوق تو برد عارضهٔ احمقی از خصماحسنت زهی زهر که تریاق شفائی
ای نیزهٔ شاه، ای قلم تختهٔ نصرتاز نقطهٔ دولت الف عز و علائی
ای دست ملک بخ‌بخ اگر ساغر و شمشیرماهی و نهنگند، تو دریای سخائی
ای جود ملک واهب رزقی و جهان راامید به توست و تو ضمان‌دار وفائی
ای رایت شه نادره لرزانی و قائمبحر عدنی گوئی یا کوه صفائی
ای پرچم رایات ملک چشم بدت دورکز پر غراب آمده در فر همائی
چون نقش بصر در سیهی نور سپیدیچون زلف بتان در ظلمان اصل ضیائی
هستی حجر الاسود و کعبه علم شاهتا کعبه به جای است بر آن کعبه بجائی
ای نامزد خاتم جمشید که بر توختم است جهان‌داری و حقا که سزائی
ای رای ملک ذات سپهری که دو وقتیا صاعقه خشمی تو و یا ابر رضائی
ای تحت لوایت همه آفاق، ندانمظل ملک العرشی یا عرش لوائی
چون آدم و داود خلیفه توئی از حقحق زی تو پناهد که پناه خلفائی
گر رحمت حق هست عطا پاش و خطا پوشتو رحمت حق بر همه آفاق عطائی
هست از تو عطاها و خطا نیست زهی شاهعیسی عطائی، ملک الموت خطائی
بهرام اسد هیبتی ارچه که به بخششخورشید فلک همت و برجیس حیائی
چون ماه همه عزم و چو شعری همه سعدیچون تیر همه فهم و چو کیوان همه رائی
بودند کیان بهتر آفاق و نیایتبهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیائی
رستم ظفری بل که فرامرز شکوهیجمشید فری بل که کیومرث دهائی
در کشور دولت چو نبی شهر علومیدر بیشهٔ صولت چو علی شیر وغائی
مانند علی سرخ عضنفر توئی ارچهاز نسل فریدونی نز آل عبائی
گر تیغ علی فرق سری یکسره بشکافتالبرز شکافی تو اگر گرز گرائی
روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخونخود روزبه آئی که شه روز بهائی
آوازهٔ کوست نپذیرد به صدا کوهترسد که شود سست دل از سخت صدائی
از گرد سیاه سپهت بر تن گردونقُطنی شود این ازرق عین الرّؤسائی
این یک تنه صد لشکر جرار چو خورشیدکآرایش این دائرهٔ سبز غِطائی
محتاج به لشکر نه‌ای ایرا که ز دولتدارندهٔ لشکرگه این هفت بنائی
دولت نبرد منت رسمی و معاشیقرآن چه کند زحمت بوعمرو و کسائی
جمشید کیانی، نه که خورشید کیانیکز نور عیانی، همه رخ عین سنائی
چون فضل ربیعی، نه که چون فصل ربیعیکز جود طبیعی همه لطفی و نمائی
قدر تو بر افلاک سپه راند و پسش گفتما در تو نگنجیم که بس تنگ فضائی
از طالع میلاد تو دیدند رصدهااختر شمران، رومی و یونانی و مائی
تسییر براندند و براهین بفزودندهیلاج نمودند که جاوید بقائی
کردند همه حکم که در پانصد و هشتادابخاز به دست آوری و روم گشائی
خواهند ز تو امن، فزع یافتگان زآنکدر ظلمت و در خوف چراغی و رجائی
گرچه ملک الغرب توئی تا ابد، امابر تخت خراسان ملک الشرق تو شائی
هرچند که لَنبک دهد آسایش بهرامبهرام به شاهی به و لنبک به سقائی
صد منزل از آن سوی فلک رفت ثنایتوز قدر تو صد منزل از آن سوی ثنائی
زلزال فنا گر بدَرَد سقف جهان راتو سدّ همه رخنهٔ زلزال فنائی
ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسانچون گفتهٔ من رشک معزی و سنائی
فی وصف مُعالیک معانیّ تناهتافدیک به نفسی و معادیک فدائی
اصبحت و راس الامرا تحت جناحیکامسیت و خیل الشعرا تحت لوائی
در شأن تو و من به سخا و سخن امروزختم الامرائی به و ختم الشعرائی
باد از مدد عدل تو پیوند حیاتتکز عدل قبول آور اخلاص دعائی
بر تخت شهنشاهی و در مسند عزتادریس بقا باش که فردوس لقائی
دادار جهان مشفق هر کار تو باداکو را ابدالدهر جهاندار تو بائی