شمارهٔ ۲۱۶ - مطلع دوم
ماه به ماه میکند شاه فلک کدیوریعالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری
مائده سازد از بره، بر صفت توانگرانبرزگری کند به گاو، از قبل کدیوری
موسی و سامری شود گاو و بره بپروردآب خضر برآورد زآینهٔ سکندری
بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگیخرگه ماه ازو شود خُلدوَش از منوری
چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آوردروی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری
تیزتر از کبوتری برج به برج میپردبیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری
هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآوردیکسره برج او شود قصر دوازده دری
از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بسچون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری
از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلوکرد رگ گلوش را هر سر داس نشتری
گوئی از آن رگ گلو ریختهاند در رزاناین همه خون که میکند آتشی و معصفری
باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلکتا حُلی خزان کند صنعت باد آذری
از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بودکورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری
گر به همه ترازوئی زر خلاص درخوردخور به ترازوی فلک، هست چو زر به درخوری
ورنه ترازوی فلک زرگر قلبکار شدنقد عراق چون کند زر خلاص جعفری
عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثرهر دو جنیبه همعنان در گرو تکاوری
شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شبکهاین قره سنقری کند، وآن کند آق سنقری
شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به برکرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری
عیسی خرد را کند تابش ماه دایگیمریم عور را کند برگ درخت معجری
میوه چو بانوی ختن در پس حجلههای زرزاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بردر یرقان شده است رز همچو ترنج ز اصفری
نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چراپارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری
سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میانکرده برای مجمرش نار کفیده اخگری
مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالهاسیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری
خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب راخال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری
نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقیسیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری
خم چو پری گرفتهای، یافته صرع و کرده کفخط معزمان شده برگ رز از مزعفری
سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زنخنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری
در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زدهگرد لوای سام بین موکب حام لشکری
گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند درهم نرسد به جودشان با کف شه برابری
خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنتمستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری
شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم اونحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری
قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شدهبرده سجود افسرش، با همه صاحب افسری
ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفیبر در مصر و قاهره کوفته کوس قاهری
هشت بهشت و نُه فلک هست بهای دولتتدولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری
از فلکی شریفتر یا شرف مشخصیاز ملکی کریمتر یا کرم مصوری
بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتیابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری
نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتیاحمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری
خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتیرستم زال دانشی، زال زمانه داوری
ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازینزآن سوی خط استوا در خط حکمت آوری
عالم نو بنا کند رای تو از مهندسیکشور نو رقم زند، فر تو از موفری
امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کندهفت محیط دایگی، چار بسیط مادری
عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنانکهآتش و آب را دهد با گل و مل برادری
چرخ مدور از شرف عرش مربع از علوطوف در تو میکنند از پی کسب سروری
خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمنشانه در آن مربعی، آینه در مدوری
کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بودکو به خلاف جستنت درد امید مهتری
روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خودوقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری
در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه رانیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری
خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز اومیدهدش مزوری تا رهد از مزوری
تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شددست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری
آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبانزَاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری
قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمیناختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری
پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمانکز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری
تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سرچهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری
تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسدتو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری
تا که عروس دولتت یافت عماری از فلکبهر عماریش کند ابلق گیتی استری
نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرتتاج سر ملکشهی خاتم دست سنجری
چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کینچون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری
گر گذری کند عدو بر طرف ممالکتزحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری
ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذردکعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری
پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفرناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری
ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروانچون سخن من از نکت سحر حلال خاطری
زآن کرم است سرگران جان و سر سبکتکینزین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری
تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسویمحور خط استوا، شکل صلیب قیصری
باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنینکهافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری