شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم
موکب شاه اختران، رفت به کاخ مشتریشش مهه داده ده نهش، قصر دوازده دری
قعدهٔ نقره خنگ روز آمده در جنیبتشادهم شب فکنده سم، کندرو از مُشَمَّری
یافت نگین گم شده در بر ماهیی چو جمبر سر کرسی شرف، رفت ز چاه مُضطَری
هیکل خاک را ز نور حَرز نویسد آسماندر حرکات از آن کند، جدول جوی مَسطَری
خاک در خدایگان گر به کف آوری در اوهشت بهشت و چار جوی از بر سِدره بنگری
غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رودبا قدم بُراق او، فرق سپهر چنبری
مَفخَر اول البشر، مهدی آخر الزمانوحی به جانش آمده، آیت عدل گستری
خسرو صاحب القران، تاج فروز خسروانجعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری
دست بهشت صدر او، دست قدر به خدمتشگنبد طاقدیس را، بسته نِطاق چاکری
گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه راخانهٔ مورچه شود، نه فلک از محقری
گوهر ذوالفقار او گر نه علی است، چون کندبیشهستان رزم را آتشی و غضنفری
دُلدُل مشتری پیاَش، جُفته زد اندر آسمانآه ز دل کشان زحل، گفت قطعت ابهری
شاه بر اسب پیلتن رخ فکند پلنگ راشیر فلک چو سگ بود، تاش پیاده نشمری
گر نه سگش بود فلک، چون نمط پلنگ و مهپر نقط بَهَق شود، روی عروس خاوری
از رحم عروس بخت این حرم جلال رانوخلفان فتح بین وارث ملک پروری
در بر تیغ حصر می، زاده جُنابه چون عنببرده جناب از آسمان کرده همه دو پیکری
کی به دو خیل نحس پی، بر سپهش زند عدوکی به دو زرق بسته سر، هر سقطی شود سری
لعبت مرده را که اصل از گچ زنده میکننداز دل پیر عاشقان، رخصت نیست دلبری
سخت تغابنی بود حور حریر سینه رالاف زنی خارپشت از صفت سمنبری
ای چو هیولی فلک، صدر تو از فنا تهیوی چو طبیعت ملک، ذات تو از خطا بری
برده به رمح ماروَش نیروی گاو آسمانچون تف گرز گاوسر شوکت مار حِمیَری
رمح تو راست هژده گز پرچم و آفتاب طاساز بر ماه چارده سایه کند صنوبری
حلقه ربای ماه نو نیزهٔ توست لاجرمنیزه کشت فلک سزد زآنکه سماک ازهری
سر کمالت از بر است، از بر عرش برشوینیست جهانت سدرهای از سر سدره بگذری
زبدهٔ دور عالمی زآن چو نبی و مرتضیبحر عقول را دُری شهر علوم را دَری
نایب تنگری توئی کرده به تیغ هندویسنقر کفر پیشه را سنسن گوی تنگری
هم جم و هم محمدی، کرده به خدمت درتروح و سروش آسمان هدهدی و کبوتری
گر برِ شَعری یَمَن یُمن مثال تو رسدمسخ شود سهیلوار ار نکند مسخری
از خط کاتب قدر بر سر حرف حکم توچرخ تو جزم نحویان حلقه شد از مدوری
وز سر ناوک اجل صورت بخت خصم رادیده چو میم کاتبان کور شد از مکدری
خط دبیر تر بود، خاک کنند بر سرشخصم تو شد چو آبِ تر، خاک به سر بر آن تری
نیک شناسد آسمان آب تو ز آتش عدوفرق کند محک دین بولهبی ز بوذری
دِمنه اسد کجا شود، شاخ دَرمَنه سنبلهقوت موم و آتشی، فعل زقوم و کوثری
تخت تو در مربعی، عرشی و کعبهای کندشاه مثلثی از آن کهاختر چرخ اخضری
کرده به صدر کعبه در، بهر مشام عرشیانخاک درت مثلثی، دخمهٔ چرخ مِجمَری
یک تنه صد هزار تن مینهمت چو آفتابارچه به صد هزار یل بدر ستاره لشکری
مرز عراق ملک تو، نی غلطم عراق چهکز شجره به هفت جد وارث هفت کشوری
گر به قبول سلطنت قصد کنی به دار ملکاز سم کوه پیکران خاک عراق بسپری
ور به مدینة السلام آوری از عراق رخدجله در آتشین عرق خون شود از مبتری
ور ز عراق وقت را عزم غزای غز کنیاز سر چار حد دین شحنهٔ کفر برگری
در عقبات راه دین، بهر عقوبت غزانتیغ تو دوزخی کند، آب سنانت آذری
بر سر دوزخت کند حور بهشت مالکیدربر آتشت کند، حوت فلک سمندری
چون جم از اهرمن نگین، باز ستانی از غزانتاج سر ملک شهی، خاتم دست سنجری
باد صبا بر آب کر، نقش قد افلح آوردتا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری
فُرضهٔ عَسقَلان و نیل از شط مفلحان دگرهست خراس پارگین، از سمت مزوری
گرد مُعَسکرت فلک ساخت حنوط اخترانزانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری
گرد معسکرت فلک رَخت فکند و خیمه زدگفت به خدمت اندرم تا به سعادت اندری
زیر طناب خیمهات عرش خمیده رفت و گفتای خط جدول هدی، حبل متین دیگری
پور سبکتکین تویی، دولت ایاز خدمتتبنده به دور دولتت رشک روان عنصری
گرچه بُدست پیش ازین در عرب و عجم روانشعر شهید و رودکی، نظم لبید و بحتری
در صفت یگانگی آن صف چارگانه رابنده سه ضربه میزند، در دو زبان شاعری
باد چو روز آن جهان خمسین الف سال توبیش ز مدت ابد ذات تو را معمری
کرده منجم قدر حکم کز اخترت بودفسخ لوای ظالمی، خَسف بنای کافری
مالَت دست سائلان، دستت جام خسرویبندت پایِ سرکشان، پایت تختِ سروری
تخت تو تاج آسمان، تاج تو فَرّ ایزدیحکم تو طوق گردنان، طوق تو زلف سعتری