گنج

شمارهٔ ۲۰۱ - مطلع دوم

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمدهترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده
آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرینبا زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده
تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک توبا خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده
دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد منبشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده
ای خون من در گردنت، زین دیر یادآوردنتوز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده
هم خواب خرگوشم دهی، داغ جگر جوشم نهیای از تو آغوشم تهی، خوابم همه خار آمده
خاقانی و درد نهان، خون دل از ناخن چکانوز ناخن غم هر زمان مجروح رخسار آمده
او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستاندر مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده