شمارهٔ ۱۹۸ - مطلع سوم
این آتشین کاسه نگر، دولاب مینا داشتهاز آب کوثر کاسهتر و آهنگ دریا داشته
در دلو نور افشان شده، ز آنجا به ماهی دان شدهماهی از او بریان شده یک ماهه نعما داشته
ماهی و قرص خور بهم حوت است و یونس در شکمماهی همه گنج درم، خور زر گونا داشته
انجم نثار افشان او، اجرا خوران از خوان اواز ماهی بریان او نزل مهنا داشته
خورشید نو تاثیر بین، حوتش بهین توفیر بینجمشید ماهی گیر بین، نو ملک زیبا داشته
گنج بهار اینک روان، میغ اژدهای گنجبانرخش سحاب اینک دوان وز برق هرا داشته
چون روغن طلق است طل بحر دمان زیبق عملخورشید در تصعید وحل آتش در اعضا داشته
چون آتش آمد آشنا زیبق پرید اندر هوااینک هوا سیمین هبا زیبق مجزا داشته
زین پس و شاقان چمن نو خط شوند و غمزه زنطوق خط و چاه ذقن پر مشک سارا داشته
در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جانفشانپیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشته
گردان بر هر نوبری گل سارغ از مل ساغریوان مل محک هر زری با گل محاکا داشته
جام است یا جوز است آن یا خود بیضاست آنیا تیغ بوالهیجاست آن در قلب هیجا داشته
نوروز پیک نصرتش، میقاتگاه عشرتشنه مه بهار از حضرتش دل ناشکیبا داشته
نوروز نوشروان شهی چل صبح و شش روزش رهیجاسوس بختش ز آگهی دل علم فردا داشته
خاقان اکبر کز دمش عشری است جان عالمشنه چرخ زیر خاتمش هر هفت غبرا داشته
برجیس حکم، افلاک ظل، ادریس جان، جبریل دلاز خط کل تا شط گل عالم به تنها داشته
تا عالمش دریافته پیران سر افسر یافتههم شرع داور یافته هم ملک دارا داشته
پروانه چرخ اخضرش پرواز نسرین از فرشپرواز سعدین بر سرش چندان که پروا داشته
شمشیر او طوبی مثال او را جنان تحت الظلالانوار عز فوق الکمال از حق تعالی داشته
گردون و هفت اجرام او تحت الشعاع جام اوفوق الصفه ز اکرام او دین مجد والا داشته
دریای عقلی در دلش، صحرای قدسی منزلشاز نفس کل آب و گلش صفوت در اجزا داشته
ذاتش مراد کاف و نون از علت عالم بروندل را به عصمت رهنمون بر ترک اشیا داشته
لبهای شاهان درگهش کوثر دم از خاک رهشجنت به خاک درگهش روی تولا داشته
خوانده به چتر شاه بر چرخ آیة الکرسی ز برچترش همائی زیر پر عرش معلا داشته
چل صبح آدم همدمش ، ملک خلافت ز آدمشهم بوده اسم اعظمش هم علم اسما داشته
چون از عدم درتاخته، دیده فلک دست آختهانصاف پنهان ساخته، ظلم آشکارا داشته
ملکت گرفته رهزنان، برده نگین اهریمناندین نزد این تردامنان نه جا نه ملجا داشته
هر خوک خواری بر زمین دهقان و عیسی خوشه چینهر پشهٔ طارم نشین، پیلان به سرما داشته
شاه است عدل انگیخته دست فلک بربیختههم خون ظالم ریخته هم ملک آبا داشته
چندان برون رانده سپه کاتش گرفته فرق مهنه باد را بر خاک ره نی آب مجرا داشته
چرخ و زمان کرده ندا کای تیغ تو جان هدیما خاک پایت را فدا تو دست بر ما داشته
ملک ابد را رایگان مخلص بر او کرد آسمانملکی ز مقطع کم زیان وز عدل مبدا داشته
از فتح اران نام را زیور زده ایام رافتح عراق و شام را وقتی مسما داشته
بحری است تیغش و آسمان بر گوهرش اختر فشانز آن گوهری تیغ اختران چشم مدارا داشته
آن روض دوزخ بار بین، حور زبانی سار بینبحر نهنگ اوبار بین آهنگ اعدا داشته
معمار دین آثار او، دین زنده از کردار اوگنجی است آن دیوار او از خضر بنا داشته
جسته نظیر او جهان، نادیده عنقا را نشاناینک جهان را غیب دان زین خرده برپا داشته
خط کفش حرز شفا، تیغش در او عین الصفاچون نور مهر مصطفی جان بحیرا داشته
دهر است خندان بر عدو کو جاه شه کرد آرزومقل است بار نخل او، او چشم خرما داشته
پران ملک پیرامنش، چون چرخ دائر بر تنشچون بادریسه دشمنش یک چشم بینا داشته
ای تاج گردون گاه تو، مهدی دل آگاه تویک بندهٔ درگاه تو صد چین و یغما داشته
بر بندگان پاشی گهر هر بندهای را بر کمرز آن لعبتان کز صلب خور ارحام خارا داشته
افلاک تنگ ادهمت، خورشید موم خاتمتدل مرده گیتی از دمت امید احیا داشته
خوش غمزه چشم خور ز تو شب طره پر عنبر ز توپیشانی اختر ز تو داغ اطعنا داشته
خصمت ز دولت بینوا و آنگه درت کرده رهاچشمش به درد او توتیا بر باد نکبا داشته
گر با تو خصم آرش بود هم جفت او آتش بودصحنات کمتر خوش بود، با صحن حلوا داشته
هر موی رخشت رستمی مدهامتان وش ادهمیطاس زرش هر پرچمی از زلف حورا داشته
باد سلیمان در برش و زنار موسی منظرشطیر است گوئی پیکرش، طور است مانا داشته
از نعل او مه را گله، بر چشم خورشید آبلهکاه و جوش ز آن سنبله کاین سبز صحرا داشته
باد از سعادات ابد بیت الحیاتت را مددهیلاج عمرت را عدد غایات اقصی داشته
برتر ز عرشت قدر و قد، رایت ورای حزر و حدذاتت به دست جود و جد گیتی مطرا داشته
در سجده صفهای ملک پیش تو خاشع یک به یکچندان که محراب فلک پیران و برنا داشته
مولات بینام آسمان، باجت رساد از اخترانصف غلامانت جهان شرقا و غربا داشته