گنج

شمارهٔ ۱۸ - مطلع دوم (منطق الطیر)

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اب۵۴ بیت
رخش به هرا بتاخت بر سر صبح آفتابرفت به چرب آخوری گنج روان در رکاب
کحلی چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکلعودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب
روز چو شمعی به شب نور ده و سر فرازشب چو چراغی به روز کاسته و نیم تاب
دردی مطبوخ بین بر سر سبزه ز سیلشیشهٔ بازیچه بین بر سر آب از حباب
مرغان چو طفلکان ابجدی آموختهبلبل الحمدخوان گشته خلیفهٔ کتاب
دوش ز نوزادگان دعوت نو ساخت باغمجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب
داد به هر یک چمن خلعتی از زرد و سرخخلعه نوردش صبا رنگرزش ماه تاب
اول مجلس که باغ شمع گل اندر فروختنرگس با طشت زر کرد به مجلس شتاب
ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هواتا نرسد شمع را زآتش لاله عذاب
هر سوئی از جوی جوی رقعهٔ شطرنج بودبیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب
شاخ جواهر فشان ساخته خیر النثارسوسن سوزن نمای دوخته خیر الثیاب
مجمره گردان شمال مروحه زن شاخ بیدلعبت باز آسمان زوبین افکن شهاب
پیش چنین مجلسی مرغان جمع آمدندشب شده بر شکل موی مه چو کمانچهٔ رباب
فاخته گفت از نخست مدح شکوفه که نحلسازد از آن برگ تلخ مایهٔ شیرین لعاب
بلبل گفتا که گل به ز شکوفه است از آنکشاخ جنیبت‌کش است گل شه والاجناب
قمری گفتا ز گل مملکت سرو بهکاندک بادی کند گنبد گل را خراب
ساری گفتا که سرو هست ز من پای لنگلاله از او به که کرد دشت به دشت انقلاب
صلصل گفتا که نی لاله دورنگ است ازوسوسن یک رنگ به چون خط اهل ثواب
تیهو گفتا به است سبزه ز سوسن ازآنکفاتحهٔ صحف باغ اوست گه فتح باب
طوطی گفتا سمن به بود از سبزه کوبوی ز عنبر گرفت رنگ ز کافور ناب
هدهد گفت از سمن نرگس بهتر که هستکرسی جم ملک او و افسر افراسیاب
جمله بدین داوری بر در عنقا شدندکوست خلیفهٔ طیور داور مالک رقاب
صاحب ستران همه بانگ بر ایشان زدندکاین حرم کبریاست بار بود تنگ یاب
فاخته گفت آه من کلهٔ خضرا بسوختحاجب این بار کو ورنه بسوزم حجاب
مرغان بر در به پای عنقا در خلوه جایفاخته با پرده‌دار گرم شده در عتاب
هاتف حال این خبر چون سوی عنقا رساندآمد و در خوردشان کرد به پرسش خطاب
بلبل کردش سجود گفت که الاانعم‌الصباحخود به خودی بازداد صبحک الله جواب
قمری کردش ندا کای شده از عدل تودانهٔ انجیر رز دام گلوی غراب
وای که ز انصاف تو صورت منقار کبکصورت مقراض گشت بر پر و بال عقاب
ما به تو آورده‌ایم درد سر ار چه بهاردرد سر روزگار برد به بوی گلاب
دانکه دو اسبه رسید مرکب فصل ربیعدهر خرف باز یافت قوت فصل شباب
خیل ریا حین بسی است ما به که روی آوریمزین همه شاهی کراست؟ چیست برتو صواب؟
عنقا برکرد سر گفت: کز این طایفهدست یکی در حناست جعد یکی در خضاب
این همه نورستگان بچه حورند پاکخورده گه از جوی شیر گاه ز جوی شراب
گرچه همه دلکشند از همه گل خوب ترکو عرق مصطفاست وان دگران خاک و آب
هادی مهدی غلام امی صادق کلامخسرو هشتم بهشت شحنه چارم کتاب
باج ستان ملوک تاج ده انبیاکز در اویافت عقل، خط امان از عقاب
احمد مرسل که کرد از طپش و زخم تیغتخت سلاطین زگال گرده شیران کباب
جمله رسل بر درش مفلس طالب زکاتاو شده تاج رسل تاجر صاحب نصاب
عطسه او آدم است عطسه آدم مسیحاینت خلف کز شرف عطسه او بود باب
گشت زمین چون سفن چرخ چو کیمخت سبزتا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب
ذرهٔ خاک درش کار دوصد دره کردراند بران آفتاب بر ملکوت احتساب
لاجرم از سهم آن بربط ناهید رابندر هاوی برفت، رفت بریشم ز تاب
دیده نه‌ای روز بد کان شه دین بدر وارراند سپه در سپه سوی نشیب و عقاب
بهر پلنگان دین کرد سراب از محیطبهر نهنگان دین کرد محیط از سراب
از شغب هر پلنگ شیر قضا بسته دموز فزغ هر نهنگ حوت فلک ریخت ناب
از پی تایید او صف ملائک رسیدآخته شمشیر غیب، تاخته چون شیر غاب
در عملش میر نحل نیزه کشیده چو نخلغرقهٔ صد نیزه خون اهل طعان و ضراب
چون الف سوزنی نیزه و بنیاد کفرچون بن سوزن به قهر کرده خراب و یباب
حامل وحی آمده کامد یوم الظفرای ملکوت الغزاة ای ثقلین النهاب
خاطر خاقانی است مدح گل مصطفیزآن ز حقش بی‌حساب هست عطا در حساب
کی شکند همتش قدر سخن پیش غیرکی فکند جوهری دانه در در خلاب
یارب ازین حبس گاه باز رهانش که هستشروان شر البلاد خصمان شر الدواب
زین گُرُهِ ناحفاظ حافظ جانش تو باشکز تو دعای غریب زود شود مستجاب