شمارهٔ ۱۷۲ - درستایش اصفهان
نکهت حور است یا هوای صفاهانجبهت جوز است یا لقای صفاهان
دولت و ملت جنابه زاد چو جوزامارد بخت یگانه زای صفاهان
چون زر جوزائی اختران سپهرندسخته به میزان از کیای صفاهان
بلکه چو جوزا جناب برد به رفعتخاک جناب ارم نمای صفاهان
بلکه چو جوزا دو میوهاند جنابهعرش و جناب جهانگشای صفاهان
ز آ، نفس استوی زنند علیالعرشکز بر عرش آمد استوای صفاهان
خاک صفاهان نهال پرور سدره استسدرهٔ توحید منتهای صفاهان
دیدهٔ خورشید چشم درد همی داشتاز حسد خاک سرمه زای صفاهان
لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشیددست مسیح است سرمه سای صفاهان
چرخ نبینی که هست هاون سرمهرنگ گرفته ز سرمههای صفاهان
نور نخستین شناس و صور پسین دانروح و جسد را بهم هوای صفاهان
یرحمکالله زد آسمان که دم صبحعطسهٔ مشکین زد از صبای صفاهان
دست خضر چون نیافت چشمه دوبارهکرد تیمم به خاک پای صفاهان
چاه صفاهان مدان نشیمن دجالمهبط مهدی شمر فنای صفاهان
چتر سیاه است خال چهرهٔ ملکتز آن سیهی خال دان ضیای صفاهان
مرغ ضمیر مرا وصیت عنقاستیالک من بلبل صلای صفاهان
قلت لماء الحیوة هل لک عینقال نعم کف اغنیای صفاهان
قلت لنسر السماء هل لک طعمقل بلی جود اسخیای صفاهان
رای بری چیست؟ خیز و جای به جی جویکانکه ری او داشت، داشت رای صفاهان
پار من از جمع حاج بر لب دجلهخواستم انصاف ماجرای صفاهان
مستمعی گفت هان صفاوت بغدادچند صفت پرسی از صفای صفاهان
منکر بغداد چون شوی که ز قدر استریگ بن دجله سر بهای صفاهان
خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه استنعل بها زیبدش بهای صفاهان
آن دگری گفت کز زکات تن کرخهست نصاب جی و نوای صفاهان
گفتم بغداد بغی دارد و بیداددیده نهای داد باغهای صفاهان
کرخ کلوخ در سقایهٔ جی داندجله نم قربهٔ سقای صفاهان
ایمه نه بغداد جای شیشه گران استبهر گلاب طربفزای صفاهان
از خط بغداد و سطح دجله فزون استنقطهای از طول و عرض جای صفاهان
چون به سر کوه قاف نقطهٔ «فا» دانخطهٔ بغداد در ازای صفاهان
عطر کند از پلنگ مشک به بغدادو آهوی مشک آید از فضای صفاهان
فاقهٔ کنعان دهد خساست بغدادنعمت مصر آورد سخای صفاهان
بیضهٔ مصر است به ز فرضهٔ بغدادوز خط مصر است به بنای صفاهان
نیل کم از زنده رود و مصر کم از جیقاهره مقهور پادشای صفاهان
باغچهٔ عین شمس گلخن جی دانوز بلسان به شمر گیای صفاهان
این همه دادم جواب خصم و گواهمهست رفیع ری و علای صفاهان
مدت سی سال هست کز سر اخلاصزنده چنین داشتم وفای صفاهان
اینک ختم الغرائب آخر دیدندتا چه ثنا راندهام برای صفاهان
مدح دو فاروق دین چگونه کنم منصدر و جمال آن دو مقتدای صفاهان
در سنه ثانون الف به حضرت موصلراندم ثانون الف سزای صفاهان
صاحب جبرئیل دم، جمال محمدکز کرمش دارم اصطفای صفاهان
داد هزار اخترم نتیجهٔ خورشیدآن به گهر شعری سمای صفاهان
پیش علی اصغر و اتابک اکبربرده رهآورد من ثنای صفاهان
نزد سلیمان شهم ستود چو آصفگفت که ها هدهد سبای صفاهان
پس چو به مکه شدم، شدم ز بن گوشحلقه بگوش ثنا سرای صفاهان
کعبه عبادت ستای من شد ازیراکدید مرا مکرمتستای صفاهان
کعبه مرا رشوه داد شقهٔ سبزشتا ننهم مکه را ورای صفاهان
این همه گفتم به رایگان نه بر آن طمعکافسر زر یابم از عطای صفاهان
دیو رجیم آنکه بود دزد بیانمگر دم طغیان زد از هجای صفاهان
او به قیامت سپیدروی نخیزدز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان
اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویندمن چه خطا کردهام بجای صفاهان
زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایراسرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان
جرم من آن است کز خزاین عرشیگنج خدایم ولی گدای صفاهان
گیر گدای محبتم، نهام آخرخرمگس خوان ریزهای صفاهان
گنج خدا را به جرم دزد نگیرنداین نپسندند ز اصفیای صفاهان
دست و زبانش چرا نداد بریدنمحتسب شهر و پیشوای صفاهان
یا به سر دار بر چرا نکشیدششحنهٔ انصاف و کدخدای صفاهان
جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاداینت بد استاد از اصدقای صفاهان
کردهٔ قصار پس عقوبت حداداین مثل است آن اولیای صفاهان
این مگر آن حکم باژ گونهٔ مصر استآری مصر است روستای صفاهان
بر سر این حکم نامه مهر نبنددپیر ششم چرخ در قضای صفاهان
کرد لبم گوش روزگار پر از درناشده چشم من آشنای صفاهان
بس لب و گوشم به حنظل و خسک انباشتهم قصبهٔ گل شکر فزای صفاهان
سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنیدانهٔ دل ساید آسیای صفاهان
راست نهادند پردهاش و به بختمپردهٔ کژ دیدم از ستای صفاهان
شیر زر و تخت طاقدیس خسان راباز مرا جفت کاین نوای صفاهان
واحزنا گفتهام به شاهد حربازین گلهٔ حربهٔ جفای صفاهان
زان گله کردم به آفتاب که دیدمکوست سنا برقی از سنای صفاهان
گفت چو بربط مزن ز راه زبان دمدم ز ره چشم زن چو نای صفاهان
از تن عالم خورند گوشت مبادازهر چگونه سزد غذای صفاهان
داد صفاهان ز ابتدای کدورتگرچه صفا باشد ابتدای صفاهان
سیب صفاهان الف فزود در اولتا خورم آسیب جان گزای صفاهان
ارمض قلبی بلائه و سالقینار براهیم فی بلای صفاهان
عضنی الکلب ثم عضة کلبسوف اداوی به باقلای صفاهان
این همه سکبای خشم خوردم کاخربینم لوزینهٔ رضای صفاهان
گرچه صفاهان جزای من به بدی کردهم به نکوئی کنم جزای صفاهان
خطهٔ شروان که نامدار به من شدگر به خرابی رسد بقای صفاهان
نسبت خاقان به من کند چو گه فخردر نگرد دانش آزمای صفاهان
پانصد هجرت چو من نزاد یگانهتا به دوگانه کنم دعای صفاهان
مبدع فحلم به نظم و نثر شناسندکم نکنم تا زیم ولای صفاهان
از دم خاقانی آفرین ابد بادبر جلساء الله اتقیای صفاهان