شمارهٔ ۱۶۷ - مطلع سوم
یعقوب دلم، ندیم احزانیوسف صفتم، مقیم زندان
او در چه آب بد ز اخوتمن در چه آتشم ز اخوان
چون صفر و الف تهی و تنهاچون تیر و قلم نحیف و عریان
صد رزمهٔ فضل بار بستهیک مشتریم نه پیش دکان
از دل سوی دیده میبرم سیلآری ز تنور خاست طوفان
شنگرف ز اشک من ستاندصورتگر این کبود ایوان
یارب چه شکسته دل شدستماز ننگ شکسته نام اران
الحق چه فسانه شد غم مناز شر فسانه گوی شروان
گاه از سگ ابترم به فریادگاه از خر اعورم به افغان
این خیره کشی است مار سیرتوان زیر بری است موش دندان
من جسته چو باغبان پس اینبنشسته چو گربه در پی آن
همصورت من نیاند و این بهچون نیستم از صفت چو ایشان
نسبت دارند تا قیامتایشان ز بهمیه من ز انسان
جز دعوت شب مرا چه چارههان ای دعوات نیم شب، هان
خاقانی امید را مکن قطعاز فضل خدایِ حالگردان
از دیدهٔ روزگار بینوردر سایهٔ صدر باش پنهان
بگزیدهٔ حق موفق الدینکز باطل شد سپید دیوان
عبد الغفار کز سر کلکدر خلد ممالک اوست رضوان
عمان و محیط و نیل و جیحونجودی و حری و قاف و ثهلان
هر هشت، بر سخا و حلمشبا جدول و خردَلند یکسان
ای کرده جلال تو چو تقدیروافکنده کمال تو چو یزدان
در گوش زمانه حلقهٔ حکمبر دوش جهان ردای فرمان
خورشید دلی و مشتری زهداحمد سیری و حیدر احسان
شد لاجرم از برای مدحتکهتر چو عطارد و چو حسان
با پشت و دل شکسته آمددر خدمت تو درستپیمان
هم بر در مصطفی نکوترانس انس و سلوک سلمان
گر مدح تو دیرتر ادا کردسری است در این میان نه طغیان
یعنی تو محمدی به صورتگر چند نهای به وحی و برهان
او خاتم انبیاست لیکنآمد پس از انبیا به کیهان
مقصود طبیعت آدمی بوداز حیوان و نبات و ارکان
بعد از سه مراتب آدمی زادبعد از سه کتب رسید فرقان
اندیک عمل بود به آخراز اول فکرت فراوان
گل با همه خرمی که دارداز بعد گیا رسد به بستان
بس شاخ که بشکفد به خردادمیوهاش نخورند جز به آبان
افزار ز بس کنند در دیگحلوا ز پس آورند بر خوان
ای آنکه صریر خامهٔ توزد خنجر شاه را به افسان
غرید پلنگ دولت توبر شیر دلان درید خفتان
آن کس که تو را نداشت طاعتدر عصبهٔ تو نمود عصیان
آن خواهد دید از شه شرقکز پور قباد دید نعمان
یعنی فکند به پای پیلشتا پخچ شود میان میدان
تو صاحب کار جبرئیلیبد گوی تو نیم کار شیطان
پروردهٔ نان توست و از کفردر نعمت تو نموده کفران
نانش مفرست پیش کز توواخواست کند به حشر حنان
نان تو چو قطرهٔ ربیع استاحرار صدف مثال عطشان
قطره که ودیعت صدف شدلؤلؤ گردد به بحر عمان
باز ار به دهان افعی افتدزهری گردد هلاک حیوان
بیمار دل است و دارد از کبرسرسام خلاف و درد خذلان
مشنو ترهات او که بیمارپرگوید و هرزه روز بحران
ای دیدهٔ عقل در تو شاخصاوهام ز رتبت تو حیران
بییاری چون تویی نگرددکار چو منی به برگ و سامان
بیامر خدا و کف موسینتوان کردن ز چوب ثعبان
من صد رهیم تو را ز یک دلتو صد سپهی به یک قلمران
از نکتهٔ بکر و نوک خامهمن موی شکافم و تو سندان
بسپرده شدم به پای اعدامسپار مرا به دست نسیان
برهان داری، مرا به یک لفظاز پنجهٔ روزگار برهان
تو خورشیدی و من در این عصرافسرده به سرد سیر حرمان
در من نظری بکن که خورشیدبسیار نظر کند به ویران
گیرم که دل تو بینیاز استاز شاعر فاضل و سخندان
هم هندوکی بباید آخربر درگه تو غلام و دربان
هنگام سخن مکن قیاسمز آن دشمن روی نامسلمان
آن کاو ز دهان رید همه سالکی شکر خاید او بدین سان
تصنیف نهاده بر من از جهلالحق اولی است آن به بهتان
گفتا ز برای عشقبازیببرید سپید موی بهمان
لیکن جایی که باشد آنجااز خانه خداییش پشیمان
من دادم پاسخ اینت نکتهاو جسته خلافم اینت نادان
وین طرفه که مؤبدی گرفته استبا یک دو کشیش رنگ کشخان
معنی نه و نقش ریش و دستارحکمت نه و دین اهل یونان
اقلیم گرفته در حماقتتعلیم نکرده در دبستان
کرده ز برای خربطی چنداز باد بروت ریش پالان
یزدانش ز لعنت آفریدهوز تربیتش جهان پشیمان
در طفلی بوده راکع و جلدو امروز به سجده گشته کسلان
از مسخرگی گذشت و برخاستپیغامبری ز مکر و دستان
صد لعنت باد بر وجودشبر امت او هزار چندان
سبحان الله کاین سگک راچون سست فرو گذاشت سبحان
ای در کنف تو عالم ایمناز حیف زمان و صرف دوران
آن را که غلامی تو دادنداو را چه غم از هزار سلطان
هرکس که نیوشد این قصیدهاز حد عراق تا خراسان
داند که تو نیک پایمردیخاقانی را به صدر خاقان
زین به سخن آورم به فرتلیک از پی نام نز پی نان
عید آمد و من مصحف عیداین نقد بسختهام به میزان
دارم دلکی کبوترآساپیش تو کنم به عید قربان
بادی به چهار فصل خرمبادی به هزار عید شادان
رای تو و رای هفت طارمخصم تو فرود هفت بنیان