گنج

شمارهٔ ۱۶۱ - مطلع سوم

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ان۵۴ بیت
تا نفخات ربیع صور دمید از دهانکالبد خاک را نزل رسید از روان
غاشیه‌دار است ابر بر کتف آفتابغالیه‌سای است باد بر صدف بوستان
کرد قباهای گل خشتک زرین پدیدکرد علم‌های روز پرچم شب را نهان
روز به پروار بود فربه از آن شد چنینشب تن بیمار داشت لاغر ازین شد چنان
عکس شکوفه ز شاخ بر لب آب اوفتادراست چو قوس قزح برگذر کهکشان
مریم دوشیزه باغ، نخل رطب بید بنعیسی یک روزه گل، مهد طرب گلستان
نی عجب ار جای برف گرد بنفشه است از آنکمعدن کافور هست خطهٔ هندوستان
شاخ چو آدم ز باد زنده شد و عطسه دادفاخته الحمد خواند گفت که جاوید مان
دوش که بود از قیاس شکل شب از ماه نوهندوی حلقه به گوش گرد افق پاسبان
داد نقیب صبا عرض سپاه بهارکز دو گروهی بدید یاوگیان خزان
خیل بنفشه رسید با کله دیلمیسوسن کن دید کرد آلت زوبین عیان
شاه ریاحین بساخت لشکر گاه از چمننیسان کان دید کرد لشکری از ضیمران
بید برآورد برگ آخته چون گوش اسبسبزه چو آن دید گرد چارهٔ برگستوان
از پی سور بهار یاسمن آذین ببستبستان کان دید کرد قبه‌ای از ارغوان
لاله چو جام شراب پارهٔ افیون در اونرگس کان دید کرد ، از زر تر جرعه دان
بود سر کوکنار حقهٔ سیماب رنگغنچه که آن دید کرد مهرهٔ شنگرف‌سان
مجلس گلزار داشت منبری از شاخ سروبلبل کان دید کرد زمزمهٔ بیکران
قمری درویش حال بود ز غم خشک مغزنسرین کان دید کرد لخلخهٔ رایگان
فاخته گفت از سخن نایب خاقانیمگلبن کن دید کرد مدحت شاه امتحان
شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخخواند به دوران او شروان را خیروان
زهره و دهره بسوخت کوکبهٔ رزم اوزهرهٔ زهره به تیغ دهرهٔ دهر از سنان
گوشه و خوشه بساخت از پی مجد و ثناگوشهٔ عرش از سریر، خوشهٔ چرخ از بنان
دولت و صولت نمود شیر علم‌های اودولت ملک عجم، صولت تیغ یمان
پایه و مایه گرفت هم کف و هم جام اوپایهٔ بحر محیط، مایهٔ حوض جنان
راحت و ساحت نگر از در او مستعارراحت جان از خرد، ساحت کون از مکان
غایت و آیت شناس نامزد حضرتشغایت نصر از غزا، آیت وحی از بیان
یافته و بافته است شاه چو داود و جمیافته مهر کمال، بافته درع امان
ساخته و تاخته است بخت جهان‌گیر اوساخته شعرا براق تاخته بر فرقدان
سوده و بوده شمار اشهب میمونش راسوده قضا در رکاب، بوده قدر در عنان
بسته و خسته روند تیغ وران پیش اوبسته به شست کمند، خسته به گرز گران
ای به شبستان ملک با تو ظفر خاصگیوای به دبستان شرع با تو خرد درس خوان
کعبهٔ جان صدر توست، چار ملک چار رکنرستم دین قدر توست هفت فلک هفت‌خوان
قدر تو کی دل نهد بر فلک و چون بوددر وطن عنکبوت کرگدن و آشیان
دهر جلال تو دید ایمان آورد و گفتکای ملکوت اسجد و اکادم وقت است هان
تیغ تو داند که چیست رمز و اشارات دینطرفه بود هندویی از عربی ترجمان
نیست نظیر تو خصم خود نبود یک بهاتاج سر کوکنار، افسر نوشیروان
در دل دشمن نگر مانده ز تیغت خیالچون شبه‌گون شیشه‌ای نقش پری اندران
حلق بداندیش را وقت طناب است از آنکگردن قرابه را هست نکو ریسمان
گونهٔ حصرم گرفت تیغ تو و بر عدوناشده انگور می، سرکه شد اندر زمان
چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شودچو ز گشاد تو رفت چوبهٔ تیر از کمان
رو که جهان ختم کرد بر تو جهان داشتنبر دگران گو فلک عزلت شاهی بران
از کف و شمشیر توست معتدل ارکان ملکزین دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان
راستی چنگ را بیست و چهار است رودچون یکی از وی گسست کژ شود او بی‌گمان
گرچه بدون تو چرخ تاج و نگین داد لیکرقص نزیبد ز بز، تیشه زنی از شبان
گرچه مشعبد ز موم خوشهٔ انگور ساختناید از آن خوشه‌ها آب خوشی در دهان
گر فلکت بنده گشت نقص کمال تو نیسترونق سکبا نرفت، گر تره آمده به خوان
کی شود از پای مور دست سلیمان به عیبکی کند از مرغ گل صنعت عیسی زبان
خسرو صاحب خراج بر سر عالم توئیبنده به دور تو هست شاعر صاحب‌قران
گر به جهان زین نمط کس سخنی گفته استبنده به شمشیر شاه باد بریده زبان
شاه جهان نظم غیر داند از سحر مناهل بصر گوشت گاو دانند از زعفران
گرچه به چشم عوام سنگچه چو لولو استلیک تف آفتاب فرق کند این و آن
ای فر پر هماتی سایهٔ درگاه توشهپر جبریل باد بر سر تو سایبان
باد خورنده چو خاک جرعهٔ جام تو جمباد برنده چو مور ریزهٔ خوان تو جان
هاتف نوروز باد بر تو دعا گوی خیرتا ابد آمین کناد عاقلهٔ انس و جان