گنج

شمارهٔ ۱۵۸ - خاقانی درجواب ابوالفضایل احمد سیمگر گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۷۵ بیت
الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامانبر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران
برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنیدرگذر زین خشک‌سال آفت اینک گلستان
جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت استوارهان زین چار میخ هفت زندان وارهان
ابلقی را کاسمان کمتر چراگاه وی استچند خواهی بست بر خشک آخور آخر زمان
تا نگارستان نخوانی طارم ایام راکز برون‌سو زرنگار است از درون‌سو خاکدان
جای نزهت نیست گیتی را که اندر باغ اونیشکر چون برگ سنبل زهر دارد در میان
روز و شب جان‌سوزی و آنگاه از ناپختگیروز چون نیلوفری چالاک و شب چون زعفران
تا کی این روز و شب و چندین مغاک و تیرگیآن درخت آبنوس این صورت هندوستان
از نسیم انس بی‌بهره است سروستان دلوز ترنج عافیت خالی است نخلستان جان
اندر این خطه که دل خطبه به نام غم کندسکهٔ گیتی نخواهد داشت نقش جاودان
دل منه بر عشوه‌های آسمان زیرا که هستبی‌سر و بن کارهای آسمان چون آسمان
زود بینی چون بنات النعش گشتی سرنگونتا روی بر باد این پیروزه پیکر بادبان
با امل همراه وحدت چون شاه عزلت ران گشادمرد چوبین اسب با بهرام چوبین همعنان
در ببند آمال را چون شاه عزلت ران گشادجان بهای نعل را در پای اسب او فشان
پر نیازی را که هم دل تفته بینی هم جگرشرب عزلت هم تباشیرش دهد هم  استخوان
جهد کن تا ریزه‌خوار خوان دل باشی از آنکنسر طائر را مگس بینی چو دل بنهاد خوان
آن زمان کز در درآید آفتاب دل تو راگر توانی سایهٔ خود را برون در نشان
چون تو مهر نیستی را بر گریبان بسته‌ایهیچ دامانت نگیرد هستی کون و مکان
چهرهٔ خورشید وانگه زحمت مشاطگیمرکب جمشید وانگه حاجب برگستوان
در دبیرستان خرسندی نوآموزی هنوزکودکی کن دم مزن چون مهر داری بر زبان
نیست اندر گوهر آدم خواص مردمیبر ولیعهدان شیطان حرف کرمنا مخوان
خلوتی کز فقر سازی خیمهٔ مهدی شناسزحمتی کز خلق بینی موکب دجال دان
شش جهت یاجوج بگرفت ای سکندر الغیاثهفت کشور دیو بستد ای سلیمان الامان
تخت نرد پاک بازان در عدم گسترده‌اندگر سرش داری برانداز این بساط باستان
مرد همدم آنگه اندوزد که آید در عدمموم از آتش آنگه افروزد که دارد ریسمان
دل رمیده کی تواند ساخت با ساز وجودسگ گزیده کی تواند دید در آب روان
تا به نااهلان نگوئی سر وحودت هین و هینتا ز ناجنسان نجوئی برگ سلوت هان و هان
عیسی از گفتار نااهلی برآمد بر فلکآدم از وسواس ناجنسی برون رفت از جنان
چند چون هدهد تهدد بینی از رنج و عذابتو برای رهنمای ملک پیک رایگان
این گره بادند از ایشان کار سازی کم طلبکآتشی بالای سر دارند و آبی زیر ران
تا جدائی زین و آن بر سر نشینی چون الفچون بپیوستی به پایان اوفتی هم در زمان
عقل چون گربه سری در تو همی مالد ز مهرتا نبرد رشتهٔ جان تو چون موش این و آن
گر تو هستی خستهٔ زخم پلنگ حادثاتپس تو را از خاصیت هم گربه بهتر پاسبان
چار تکبیری بکن بر چار قصل روزگارچار بالش‌های چار ارکان را به دو نان بازمان
چند بر گوسالهٔ زرین شوی صورت پرستچند بر بزغالهٔ پر زهر باشی میهمان
ناقهٔ همت به راه فاقه ران تا گرددتتوشه خوشهٔ چرخ و منزل‌گاه راه کهکشان
هم‌چنین بازی درویشان همی زی زانکه هستجبرئیل اجری کش این قوم و رضوان میزبان
جان مده در عشق زور و زر که ندهد هیچ طفللعبت چشم از برای لعبتی از استخوان
اولین برج از فلک صفر است چون تو بهر فقراولین پایه گرفتی صفر بهتر خان و مان
چون سرافیل قناعت تا ابد جاندار توستگو مکن دیوان میکائیل روزی را ضمان
خیز خاقانی ز کُنج فقر خلوت‌خانه سازکز چنین توان اندوخت گنج شایگان
آتش اندر جاه زن گو باد در دست تکینآب رخ در چاه کن گو خاک بر فرق طغان
تخت ساز از حرص تا فرمان دهی بر تاج‌بخشپشت کن بر آز تا پهلو زنی با پهلوان
نی صفی الملک را بینی صفائی بر جبیننی رضی الدوله را یابی رضائی در جنان
گر به رنگِ جامه عیبت کرد جاهل، باک نیستتابش مه را ز بانگ سگ کجا خیزد زیان
چون تو یک‌رنگی بدل گر رنگ‌رنگ آید لباسکی عجب چون عیسی دل بر درت دارد دکان
گرچه رنگین‌کسوتی صاحب‌خبر هستی ز عقلکلک رنگین‌جامه هم صاحب برید است از روان
چون کتاب الله به سرخ و زرد می‌شاید نگاشتگر تو سرخ و زرد پوشی هم بشاید بی‌گمان
نی کم از مور است زنبور منقش در هنرنی کم از زاغ است طاووس بهشتی ز امتحان
باش با عشاق چون گل در جوانی پیر دلچند ازین زُهاد همچون سرو در پیری جوان
بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه‌جویمشتری‌صورت ولی مریخ‌سیرت در نهان
چون تنور از نار نخوت هرزه‌خوار و تیزدَمچون فطیر از روی فطرت بد‌گوار و جان‌گزان
اربعین‌شان را ز خمسین نصاری دان مددطیلسان‌شان را ز زنار مجوسی دان نشان
نیست اندر جامهٔ ازرق حفاظ و مردمیچرخ ازرق‌پوش اینک عمر‌کاه و جان‌ستان
چند نالی چند ازین محنت‌سرای زاد و بودکز برای رای تو شروان نگردد خیروان
بچهٔ بازی برو بر ساعد شاهان نشینبر مگس‌خواران قولنجی رها کن آشیان
ای عزیز مادر و جان پدر تا کی تو رااین به زیر تیشه دارد و آن به سایهٔ دوکدان
ای درین گهوارهٔ وحشت چو طفلان پای‌بستغم تو را گهواره جنبان و حوادث دایگان
شیر مردی خیز و خوی شیر خوردن کن رهاتا کی این پستان زهرآلود داری در دهان
گر حوادث پشت امیدت شکست اندیشه نیستمومیائی هست مدح صاحب صاحب‌قران
حجة الاسلام نجم الدین که گردون بر درشچون زمین بوسد نگارد عبده بر آستان
جاه او در یک دو ساعت بر سه بعد و چار طبعپنج نوبت می‌زند در شش سوی این هفت‌خوان
تا بت بدعت شکست اقبال نجم سیمگرسکه نقش بت به زر دادن نیارد در جهان
چارپای منبرش را هشت حمالان عرشبر کتف دارند کاین مرکز ندارد قدر آن
ای وصی آدم و کارم ز گردون ناتماموی مسیح علام و جانم ز گیتی ناتوان
گر نداری هیچ فرزندی شرف داری که حقهم شرف زین دارد اینک لم‌یلد خوان از قران
بیضه بشکن بچه بیرون آر چون طاووس نربیضه پروردن به گنجشکان گذار و ماکیان
کاین نتایج‌های فکر تو تو را بس ذریتوین معانی‌های بکر تو تو را بس خاندان
چون خود و چون من نبینی هیچ‌کس در شرع و شعرقاف تا قاف ار بجویی قیروان تا قیروان
زادهٔ طبع منند اینان که خصمان منندآری آری گربه هست از عطسهٔ شیر ژیان
دشمن جاه منند این قوم کی باشند دوستجون من از بسطام باشم این گروه از دامغان
ز آن کرامت‌ها که حق با این دروگر زاده کردمی‌کشند از کینه چون نمرود بر گردون کمان
پا شکستم زین خران، گرچه درست از من شدندخوانده‌ای تا عیسی از مقعد چه دیدآخر زیان
جان کنند از ژاژخائی تا به گرد من رسندکی رسد سیر السوافی در نجیب ساربان
صد هزاران پوست از شخص بهائم برکشندتا یکی زانها کند گردون درفش کاویان