گنج

شمارهٔ ۱۵۶ - در شکایت از جهان و نعت خاتم پیغمبران

قحط وفاست در بنهٔ آخر الزمانهان ای حکیم پردهٔ عزلت بساز هان
در دم سپید مهرهٔ وحدت به گوش دلخیز از سیاه خانهٔ وحشت به پای جان
هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطعهم با قدم، سوار برون ران به هفت خوان
سودای این سواد مکن بیش در دماغتکلیف این کثیف منه بیش بر روان
فلسی شمر ممالک این سبز بارگاهصفری شمر فذالک این تیره خاکدان
جیحون آفت است بر آن ابگینه پلکه پایه بلاست بر آ، غول دیده‌بان
چشم بهی مدار که در چشم روزگارآن ناخنه که بود بدل شد به استخوان
تو غافل و سپهر کشنده رقیب توفرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان
دهر سپید دست سیه کاسه‌ای است صعبمنگر به خوش زبانی این ترش میزبان
کن خوش‌ترین نواله که از دست او خوریلوزینه‌ای است خردهٔ الماس در میان
دل دستگاه توست به دست جهان مدهکاین گنج خانه را ندهد کس به ایرمان
هر لحظه هاتفی به تو آواز می‌دهدکاین دامگه نه جای امان است الامان
آواز این خطیب الهی تو نشنویکز جوش غفلت است تو را گوش دل گران
اول بیار شیر بهای عروس فقروانگه ببر قبالهٔ اقبال رایگان
خاتون دار ملک فریدونش خوان که نیستکابین این عروس کم از گنج کاویان
تا بر در تو مرکب فقر است ایمنیکاحداث را سوی تو جنیبت شود روان
شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باککز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان
از فقر ساز گل شکر عیش بد گواروز فاقه خواه مهر تب جان ناتوان
ازین و آن دوا مطلب چون مسیح هستزیرا اجل گیاست عقاقیر این و آن
مگذار شاه دل به در مات خانه درزین در که هست درد ز عزلت فرونشان
خرسند شو به ملکت خرسندی ازوجودخاسر شناس خسرو و طاغی سمر طغان
اسکندر و تنعم ملک دو روزه عمرخضر و شعار مفلسی و عمر جاودان
بی‌طعمه و طمع به سر آور چو کرم بیدچون کرم پیله سر چه کنی در سر دهان
زنبور خانهٔ طمع آلوده شد مشورزنبور وار بیش مکن زین و آن فغان
هم جنس در عدم طلب اینجا مجوی از آنکنیلوفر از سراب نداده است کس نشان
خودباش انیس خود مطلب کس که پیل راهم گوش بهتر از پر طاووس پشه‌ران
دانی چه کن ز ناخوش و خوش کم کن آرزوسیمرغ وش ز ناکس و کس گم کن آشیان
خود را درم خرید رضای خدای کندامن ازین خدای فروشان فرو نشان
پرواز در هوای هویت کن از خردبر تلهٔ هوا چه پری از تل هوان
از لا رسی به صدر شهادت که عقل رااز لا و هوست مرکب لاهوت زیر ران
لا ز آن شد اژدهای دوسر، تا فرو خوردهر شرک و شک که در ره الا شود عیان
بنمود صبح صادق دین محمدیهین در ثناش باش چو خورشید صد زبان
دندان‌های تاج بقا شرع مصطفاستعقل آفرینش از بن دندان کند ضمان
آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتشجان باز یافت پیر سراندیب در زمان
آنجا که کوفت دولت او کوس لاالهآواز قد صدقت برآمد ز لامکان
آن شاهد لعمرک و شاگرد فاستقممخصوص قم فانذر و مقصود کن فکان
آدم به گاهوارهٔ او بود شیر خوارادریس هم به مکتب او گشته درس خوان
در دین شفای علت عامل برای حقزی حق شفیع زلت آدم پی جنان
هم عیب را به عالم اشرار پرده پوشهم غیب را ز عالم اسرار ترجمان
او سرو جویبار الهی و نفس اوچون سرو در طریقت هم پیر و هم جوان
او آفتاب عصمت و از شرم ذو الجلالنفکنده بر بیان قلم سایهٔ بنان
مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتابسایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان
گه با چهار پیر زبان کرده در دهنگه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان
مهر آزمای مهرهٔ بازوش جان و عقلحلقه به گوش حلقهٔ گیسوش انس و جان
حبل الله است معتکفان را دو زلف اوهم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان
قدرش مروقی است بر این سقف لاجوردفرش رفوگری است بر این فرش باستان
بر بام سدره تا در ادنی فکنده رختروح القدس دلیلش و معراج نردبان
جبریل هم به نیم ره از بیم سوختنبگذاشته رکابش و برتافته عنان
جنت ز شرم طلعت او گشته خار بستدوزخ ز گرد ابلق او گشته گلستان
خورشید بر عمامهٔ او بر فشانده تاجبر جیس بر رداش فدا کرده طیلسان
آنجا شده به یکدم کز بهر بازگشتز آنجا هزار سال رهش بوده تا جهان
هر داستان که آن نه ثنای محمدی استدستان کاهنان شمر آن را نه داستان
خواهی که پنج نوبت الصابرین زنیتعلم کن ز چار خلیفه طریق آن
از صادقین وفا طلب از قانتین ادبوز متقین حیا و ز مستغفرین بیان
همچون درخت گندم باش از برای فرضگه راست گه خمیده و جان بسته بر میان
گه در سجود باش چو در مغرب آفتابگه در رکوع باش چو بر مرکز آسمان
از جسم بهترین حرکاتی صلوة بینوز نفس بهترین سکناتی صیام دان
یارب دل شکسته و دین درست دهکآنجا که این دو نیست و بالی‌است بی‌کران
خاقانی از زمانه به فضل تو در گریختاو را امان ده از خطر آخر الزمان
ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندشاز ننگ حبس خانهٔ شروانش وارهان
گر خوانده‌ای سعادت عقباش رد مکنور داده‌ای منت دنیاش واستان