گنج

شمارهٔ ۱۴۴ - در موعظه و نصیحت و تخلص به ستایش بهاء الدین سعد بن احمد

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارم۴۴ بیت
از آن قبل که سر عالم بقا دارمبدین سرای فنا سر فرو نمی‌آرم
نشاط من همه زی آشیان نه فلک استاگرچه در قفس پنج حس گرفتارم
نه آن کسم که درین دام‌گاه دیو و ستورچو عقل مختصران تخم کاهلی کارم
به کاه برگی برگ جهان نخواهم جستچنان که نیست به یک جو جهان خریدارم
دلا جهان همه باد است و خلق خاک پرستنه آتشم که فروزی به باد رخسارم
طمع مدار که از بهر طعمهٔ ارکانعنان جان و خرد را به حرص بسپارم
مباد کز پی خشنودی چهار رئیسدو پادشا را در ملک دل بیازارم
شد آنکه بست فروغ غرور و آتش آزمیان دیدهٔ همت خیال پندارم
از آن خیال من امروز خلوتی جستموز آن فروغ من اکنون فراغتی دارم
بسا که از پی جست جهان چون پرگارچو دایره همه تن گشته بود زنارم
کنون نگر که ازیان منزل نبهره فریببه رسم طالع خود واپس است رفتارم
اگرچه زین فلک آب رنگ آتش‌بارچو باد و خاک سبک سایه و گران‌بارم
چو باد از در هر کس نخوانده درنشومچو خاک هم خود را بی‌خطر بنگذارم
نیم چو آب که با هر کسی درآمیزمنیم چو ابر که بر هر خسی گهر بارم
چو طوطی ارچه همه منطقم نه غمازمچو تیغ گرچه همه گوهرم نه غدارم
نیاز گر بدرد پیکر مرا از همنبینی از پی کار نیاز پیکارم
چو زر نخواهم خود را اسیر دست خسانز حرص آنکه به زر همچو زر شود کارم
چو آب درنشوم بهر نان به هر گوشهاز آن چو شمع همه ساله خویشتن خوارم
هزار شکر کنم فیض و فضل یزدان راکه داد دانش و دین گر نداد دینارم
ز خلق گوشه گرفتم که تا همی سایدکلاه گوشهٔ همت به چرخ دوارم
به طبع آهن بینم صفات مردم رااز آن گریزان از هر کسی پری‌وارم
بدانکه چون الف وصل باشم از خواریکه نام نبود و بینند خلق دیدارم
اگر بدانی سیمرغ را همی مانمکه من نهانم و پیداست نام و اخبارم
بدان که نیست کفم چون دهان گل پر زربه دست طعنه چرا که هر خسی نهد خارم
مگر نداند کز عقد عقل و جوهر جانپر است گردن اعمال و دست اسرارم
ازین زبان درافشان چو دفتر اعشیمرصع است به گوهر هزار طومارم
نه مرد لافم خاقانی سخن‌بافمکه روح قدس تند تار و پود اشعارم
ز کس به دهر خجل نیستم بحمد اللهمگر ز ایزد و استاد صدر احرارم
به شکر ایزد و استاد در مقام سجودنهاده سر به زمین همچو کلک و پرگارم
به شکر صدر زمان هر زمان به بحر سخنصدف مثال دهان را به در بینبارم
عیار شعر من اکنون عیان تواند شدکه رای روشن آن مهتر است معیارم
کلیم طور مکارم اجل بهاء الدینکه مدح اوست مسیحای جان بیمارم
سپهر حمد و سعادات سعد دین احمدکه خاک درگهش افزود آب بازارم
ملک صفاتی کاندر ممالک شرفشسپهر گفت که من کمترین عمل دارم
پیام داد به درگاهش آفتاب که منتو را غلامم از آن بر نجوم سالارم
نگر چگونه نگهداریم ز نحس وبالکه در حریم جلالت همی به زنهارم
ستاره گفت منم پیک عزت از در اواز آن به مشرق و مغرب همیشه سیارم
ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشانبه باغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم
اگر چه نام من اندر حساب «الشعراست»ز مدحت تو به «الاالذین» سزاوارم
به پیش فیض تو ز آن آمدم به استسقاکه وارهانی ازین خشک‌سال تیمارم
صورنگار حدیثم ولی هر آن صورتکه جان در آن نتوانم نمود ننگارم
کدام علم کز آن عقل من نیافت اثربیازمای مرا تا ببینی آثارم
بدین قصیده که یکسر غرائب و غرر استسزد که خوانی صد چون لبید و بشارم
بمان به دولت جاوید تا به حرمت توزمانه زی حرم خرمی دهد بارم