شمارهٔ ۱۴۲ - در حماسه و نکوهش حسودان و سخنی در حکمت
هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون میبرمعالمی از عالم وحدت به کف میآورم
تخت و خاتم نی و کوس رب هبلی میزنمطور آتش نی و در اوج انا الله میپرم
هرچه نقش نفس میبینم به دریا میدهمهر چه نقد عقل مییابم در آتش میبرم
گه به حد منزل از سدره سریری میکنمگه به قدر همت از شعری شعاری میبرم
دادهٔ نه چرخ را در خرج یکدم مینهمزادهٔ شش روز را بر خوان یک شب میخورم
گرچه طبع از آبنوس روز و شب زد خرگهمورچه دهر از لاجورد آسمان کرد افسرم
از برون تابخانهٔ طبع یابی نزهتموز ورای پالگانهٔ چرخ بینی منظرم
گر بپرم بر فلک شاید، که میمون طایرمور بچربم بر جهان زیبد که والا گوهرم
باختم با پاکبازان عالم خاکی به خاکوز پی آن عالم اینک در قماری دیگرم
ساختم آیینهٔ دل، یافتم آب حیاتگرچه باور نایدت هم خضر و هم اسکندرم
بردم از نراد گیتی یک دو داو اندر سه زخمگرچه از چار آخشیج و پنج حس در ششدرم
هاتف همت عسیان یبعثک آواز دادعشق با طغرای جاء الحق درآمد از درم
من چو طوطی و جهان در پیش من چون آینه استلاجرم معذورم ار جز خویشتن میننگرم
هرچه عقلم از پس آیینه تلقین میکندمن همان معنی به صورت بر زبان میآورم
پیش من جز اختر و بت نیست آز و آرزومن خلیل آسا نه مرد بت نه مرد اخترم
بر زبان گر نعبد الاصنام راندم تاکنوندل به انیلااحبالافلین شد رهبرم
در مقام عز عزلت در صف دیوان عهدراست گوئی روستم پیکار و عنقا پیکرم
قوت عرق عراق از مادت طبع من استگرچه شریان دل شروانیان را نشترم
فقر کان افکندهٔ خلق است من برداشتمزال کان رد کردهٔ سام است من میپرورم
در قلادهٔ سگ نژادان گرچه کمتر مهرهامدر طویلهٔ شیر مردان قیمتیتر گوهرم
عالم از آوازهٔ خاقانی افروزم ولیکهمت از آوازهٔ خاقانی آمد برترم
این تفاخار نقطهٔ دل راست وین دم زان اوستورنه من خود را در این میدان ز مردان نشمرم
جاه را بر دار کردم تا فلک گفت ای خطیبنائب من باش اینک تیغ و اینک منبرم