گنج

شمارهٔ ۱۲۴ - مطلع چهارم

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رش۴۱ بیت
صبح هزار عید وجود است جوهرشخضر است رایتش، ملک الموت خنجرش
اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصرشاهی که عید عصر ملوک است مخبرش
نی نی به بزم عید و به روز وغاش هستکیخسرو آب دار و سکندر علم برش
ز آن عید زای گوهر شمشیر آب دارشد بحر آب و آب شد از شرم گوهرش
ز آن هندوی حسام که در هند عید ازوستاران شکارگه شد و ایران مسخرش
زین پس خراج عیدی و نوروزی آورنداز بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش
خود کمترین نثار بهائی است عید رابیضا و عسکر از ید بیضای عسکرش
هر جا که رخش اوست همه عید نصرت استز آن پای و دم به رنگ حنا شد معصفرش
عیدا که روم را بود از پایگاه اوکز خوک پایگاه بود خوان قیصرش
عید افسر است بر سر اوقات بهر آنکشبهی است عین عید ز نعل تکاورش
چون عین عید نعلش در نقش گوش و چشمهاء مشفق آمد و میم مدورش
چون آینه دو چشم و چو ناخن برا دو گوشوز رنگ عید شانه زده دم احمرش
چون کرم پیله سرمهٔ عیدی کشیده چشمپرچم شده ز طرهٔ حوار و احورش
بحر کلیم دست بر این ابر طوروشبا فال عید و نور انا لله رهبرش
بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابراز غرش درخش و ز غرنده تندرش
آن شب که روز عید و شبیخون یکی شمردصبح ظفر برآمد از اعلام ازهرش
هرای زر چو اختر و برگستوان چو چرخافکند بخت زیور عیدی بر اشقرش
عید عدو به مرگ بدل شد که باز دیدباران تیغ و ابر کف و برق مغفرش
نصرت نثار عید برافشاند کز عراقشاه مظفر آمد و جاه موقرش
مهدی است شاه و عید سلاطین ز فتح اوخصم از غلامی آمده دجال اعورش
آن روز رفت آب غلامان که یوسفیتصحیف عید شد به بهای محقرش
عید ملایک است ز لشکرگه ملکدیوی غلام بوده ثریا معسکرش
آنجا که احمد آمد و آئین هر دو عیدزرتشت ابتر است و حدیث مبترش
حج ملوک و عمرهٔ بخت است و عید دهربر درگهی که کعبهٔ کعبه است و مشعرش
من پار نزد کعبه رساندم سلام شاهایام عید نحر بود که بودم مجاورش
کعبه ز جای خویش بجنبید روز عیدبر من فشاند شقهٔ دیبای اخضرش
گفت آستان شاه شما عید جان ماستسنگ سیاه ما شده هندوی اصفرش
اینجا چه مانده‌ای تو که آنجاست عید بختزین پای بازگردد و ببین صدر انورش
گفتم که یک دو عید بپایم به خدمتتچون پخته‌تر شوم بشوم باز کشورش
گفتا مپای و رو حج و عید دگر برآرتا هر که هست بانگ برآید ز حنجرش
اقبال بین که حاصل خاقانی آمده استکاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسرش
عیدی به قرب مکه و قربانگه خلیلعید دگر به حضرت خاقان اکبرش
گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطربیرون ز این دو عید چه عید است دیگرش
گفت آستان خسرو و آنگاه عید نواین حرف خرده‌ای است گران، خرد مشمرش
چون دعوت مسیح شمر شاخ بخت اوهر روز عید تازه از آن می‌دهد برش
هر هفته هفت عید و رقیبان هفت بامآذین هفت رنگ ببندند بر درش
کرد افتاب خطبهٔ عیدی به نام اوز آن از عمود صبح نهادند منبرش
عید از هلال حلقه به گوش آمده است از آنکبر بندگی شاه نبشتند محضرش
از نقش عید یک نقط ایام برگرفتبر چهرهٔ عروس ظفر کرد مظهرش
تا دور صبح و شام به سالی دهد دو عیدهر صبح و شام باد دو عید مکررش
از شام زاده صبحش و از صبح زاده عیدوز عید زاده مرگ بداندیش ابترش