گنج

شمارهٔ ۱۲۲ - مطلع دوم

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رش۲۵ بیت
آمد دواسبه عید و خزان شد علم برشزرین عذار شد چمن از گر لشکرش
عید است و آن عصیر عروسی است صرع‌دارکف بر لب آوریده و آلوده معجرش
وینک خزان معزم عید است و بهر صرعبر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش
ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بودزرین جهاز او زده بر خاک مادرش
یک ماه عده داشت پس از اتفاق عیدبستند عقد بر همه آفاق یک سرش
زرگر به گاه عید زر افشان کند ز شاخواجب کند که هست شکریز دخترش
شاخ چنار گویی حلوای عید زدکآلوده ماند دست به آب معصفرش
بودی به روز عید نفس‌های روزه‌دارمشکین کبوتری ز فلک نامه آورش
منقار بر قنینه و پر بر قدح بماندکامد همای عید و نهان شد کبوترش
مرغ قنینه بلبل عید است پیش شاهگل در دهن گداخته و ناله دربرش
انگشت ساقی از غبب غوک نرمترزلف چو مار در می عیدی شناورش
زلفش فرو گذاشته سر در شراب عیددیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش
در آبگینه نقش پری بین به بزم عیداز می‌کز آتش است پری‌وار جوهرش
ز آن چون پری گرفته نمایند اهل عیدکب خرد ببرد پری‌وار آذرش
گردون چنبری ز پی کوس روز عیدحلقه به گوش چنبر دف همچو چنبرش
دستینه بسته بربط و گیسو گشاده چنگیعنی درم خریدهٔ عیدیم و چاکرش
بر سر بمانده دست رباب از هوای عیدافتاده زیر دیگ شکم کاسهٔ سرش
مار زبان بریده نگر نای روز عیدسوراخ مار در شکم باد پرورش
مار است خاک خواره پس او باد ز آن خوردکز خوان عید نیست غذای مقررش
چون شاه هند پیش و پسش ده غلام ترکاز فر عید گه می و گه شکر افسرش
بل هندوی است بر همن آتش گرفته سرچون آب عید نامهٔ زردشتی از برش
گوئی بهای بادهٔ عیدی است افتابز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش
شد وقت چون ترازو و شاه جهان بعیدخواهی می‌گران چو ترازوی محشرش
خاقان اکبر آنکه سر تیغش آتشی استشب‌های عید و قدر شده دود و اخگرش
کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاسچون زلف آنکه عید بتان خواند آزرش