گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - در رثاء امام عز الدین ابوعمر و اسعد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: ودوبس۲۲ بیت
کو دلی کانده کسارم بود و بساز جهان زو بوده‌ام خشنود و بس
مرغ دیدی کو رباید دانه رامحنت این دل هم چنان بربود و بس
من ز چرخ آبگون نان خواستماو جگر اجری من فرمود و بس
چرخ بر من عید کرد و هر مهمماه نوصاع تهی بنمود و بس
من زکات استان او در قحط سالهم بصاعی باد می‌پیمود و بس
ز آتش دولت چو در شب ز اخترانگرمیی نادیده دیدم، دود و بس
مایهٔ سلوت به غربت شد ز دستدل زیان افتاد و محنت سود و بس
تا به تبریزم دو چیزم حاصل استنیم نان و آب مهران رود و بس
زیر خاک آساید آن کز تخم ماستتخم هم در زیر خاک آسود و بس
چون بروید تخم محنت‌ها کشدمحنت داسش که سر بدرود و بس
آتش از دست فلک سودم به دستکو به پای غم چو خاکم سود و بس
عودی خاک آتشین اطلس کنمز آب خونین کاین مژه پالود و بس
گرچه غم فرسودهٔ دوران بدممرگ عز الدین مرا فرسود و بس
بر سر خاکش خجل بنشست چرخنیم رو خاکی و خون آلود و بس
مه به اشک از خاک راه کهکشانگل گرفت و خاک او اندود وبس
گفتم ای چرخ این چنین چون کرده‌ایپس به خون ما توئی ماخوذ و بس
هم ز عذر خود تظلم کرد چرخکان تظلم گوش من بشنود و بس
بر لباس دین طراز شرع رالفظ و کلکش بود تار و پود و بس
مهدی دین بود لیکن چون مسیحبر دل بیمارم او بخشود و بس
جاه و جانی بس به تمکین و حضوربر تن و جان من او افزود و بس
گرچه در تبریز دارم دوستاندوستی جانی مرا او بود و بس
بعد از او در خاک تبریزم چکارکابروی کار من او بود و بس