شمارهٔ ۱۱۳ - مطلع دوم
دیده بانان این کبود حصارروز کورند یا اولیالابصار
چون جهانی ز خندقی است گلینکآتشین خندق است گرد حصار
رخش همت برون جهان چو مسیحزین پل آبگون آتش بار
ای ز پرگار امر نقطهٔ کلنتوانی برون شد از پرگار
همچو پرگاری از دورنگی حالیک قدم ثابت و دگر سیار
کیست دنیا؟ زنی استمکارهچیست در خانهٔ زن غدار
هفت پرده است و زانیات در اوهمچو دار القمامه بئس الدار
عقل بکر است و اختران ثیبثیباتند حاسد ابکار
دست کفچه مکن به پیش فلککه فلک کاسهای است خاک انبار
گر به میزان عقل یک درمیچه کنی دست کفچه چون دینار
از پی آز جانت آزرده استزآنکه آز است خود سر آزار
آز در دل کنی شود آتشسرکه بر مس نهی شود زنگار
چون بهین عمر شد چه باید بردغصه از یار و دردسر ز دیار
لاشه چون سم فکند کس نبردمنت نعلبند یا بیطار
چون سر از تن برفت سر نکشدنخوت تاج بخشی دستار
نکند یاد عاقل از مولدنزند لاف سنجر از سنجار
عمر، جام جم است کایامشبشکند خرد پس ببندد خوار
همچو گوهر شکستنش خوار استهمچو سیماب بستنش دشوار
آه کز بیم رستم اجل استخیل افراسیاب عمر آوار
نقد عمر تو برد خاقانیدهر نوکیسهٔ کهن بازار
چون بهین مایهات برفت از دستهر چه سود آیدت زیان پندار
بر رخ بخت همچو موی ربابموی من نغمه میکند هر تار
به بهار و شکوفه خوش سازدنحل و موسیجه لحن موسیقار
در عروسی گل عجب نبودگر به حنا کنند دست چنار
روز دولت برادر بخت استچون رفو گر پسر عم قصار
بخت برنا وقایهٔ عمر استچشم بینا طلایهٔ رخسار