شمارهٔ ۱ - در یکتاپرستی و ستایش حضرت خاتم الانبیاء
جوشن صورت برون کن در صف مردان درآدل طلب کز دارِ ملکِ دل توان شد پادشا
تا تو خود را پای بستی، باد داری در دو دستخاک بر خود پاش کز خود هیچ ناید تو را
با تو قُرب قاب قوسین آنگه افتد عشق راکز صفات خود به بعدالمشرقین افتی جدا
آنِ خویشی، چند گویی آن اویم آن اوباش تا او گوید ای جان آن مایی آن ما
نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه واراولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا
لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینهاز درونسو تیرگی داری و بیرونسو صفا
آتشین داری زبان زآن دل سیاهی چون چراغگرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا
رَخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدتزآن که تا در گنبدی با مردگانی هم وِطا
نفس عیسی جست خواهی، راه کن سوی فلکنقش عیسی در نگارستان راهب کن رها
برگذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنیدرگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا
بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشقگوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ
شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوسباغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا
با قطار خوک در بیتالمقدس پا منهبا سپاه پیل بر درگاه بیتالله میا
سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوضبلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا
هرچه جز نورالسموات از خدایی عزل کنگر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا
چون رسیدی بر درِ لا، صدرِ الّا جوی از آنککعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا
ور تو اعمی بودهای بر دوش احمد دار دستکهاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا
اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواسزان گرفتند از وجودش منت بیمنتها
هشت خلد و هفت چرخ و شش جهات و پنج حسچار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا
چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخناز جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا