گنج

شمارهٔ ۴

۱۲ بیت
راد کف، آقا محمد جعفر، ای کز بدو حالمردی و مردم نوازی در نهادت مدغم است
بهر فتح باب دارالضرب این فرخ دیارساعد سیمین تو، الحق کلیدی محکم است
هیچ احوالم نمی پرسی که این فرزانه دوستدر کجا هست و چه اش کار و که او را همدم است
روزها در عین صحت یا اسیر درد و رنجشام ها مشغول شادی یا گرفتار غم است
گرچه با یاران نداری الفت دیرین و لیکگاه و گه پرسیدن احوال ایشان لازم است
اینچنین هرگز نمی دانستمت پیمال گسلبارها می گفتمی لطف تو با من دائم است
نیستی گردون که گویم با چو من آزاده ایبی وفائیت آشکارا هست و مهرت مبهم است
منتی کز توست بر من، آنکه قدر اهل فضلنیک بشناسی و دانی کاین چنین مردم کم است
نی چو دیگر مردمان استی که هر گوساله رااز خری گویند کو دارای اسم اعظم است
نیست منعم هر که چون قارون کند زر زیر خاکآن که زر و خاکش یکسان، او به عالم منعم است
کاخ دل آباد کردن پیشه آزاد مردطاق گل بنیاد هشتن، شیوه هر لائم است
قول شیخ آن رند شاهد باز شیرازی که گفت:کار من چون زلف یار من، پریش و درهم است