شمارهٔ ۹۸
از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آربشکن صدف و گوهر یکدانه به دست آر
معموری تن چیست، به ویرانی آن کوشصد گنج از آن گوشه ویرانه به دست آر
در راه وفا، شمع صفت ز اشک دمادمآبی ز پی آتش پروانه به دست آر
گرد کره خاک چه پویی چو سکندرآب خضر از چشمه پیمانه به دست آر
آن آب که بر باد دهد آتش جهلت،از خاک نشین در میخانه به دست آر
دردید کش آن بزم به جان گر دهدت جامجان میده و یک جرعه حریفانه به دست آر
هشیاری جاوید گرت هست تمنی،یک ساغر از آن باده مستانه به دست آر
سرّ صفت عشق مگو در بر عاقلبیپا و سری چون من دیوانه به دست آر
گر کحل حقیقت طلبد مردم چشمت،خاک قدم مردم فرزانه به دست آر
آسودگی خلق بود غافلی از حقاز خلق ببر، گوشه کاشانه به دست آر
تو همچو من، از اهل حقیقت نیی افسرتحقیق بهل، قصه و افسانه به دست آر