گنج

شمارهٔ ۸۵

۷ بیت
مرغ دل ما در قفست دانه نداردور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد
دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستمای خوش به دیار تو که ویرانه ندارد
ناصح مکن افسوس و مزن راه من از عشقسودا زده غم سر افسانه ندارد
عشاق تو در غم همه یارند و موافقبزمی بود این بزم که بیگانه ندارد
سر در خم می برده فرو ساقی مستاناین باده، مگر جرعه و پیمانه ندارد
گر چنگ زند مطرب و گر عود که بی عشق،سازش همه یک نغمه مستانه ندارد
با طایر آزاد بگویید که افسر،در دامگه عشق بتان دانه ندارد