گنج

شمارهٔ ۸۳

۸ بیت
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزدز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه می‌سوزد
شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتشکه برق شعله‌ام هم شمع و هم پروانه می‌سوزد
در این ویرانه آن دیوانه آتش‌نهادم من،که هرشب از شرار ناله‌ام ویرانه می‌سوزد
چنانم از جگر آتش برون آید که بر ساغرنهم گر لعل لب، هم باده هم پیمانه می‌سوزد
خیالت بر من دیوانه، در ویرانه برق‌آساشراری زد که هم ویرانه هم دیوانه می‌سوزد
شدم در بزم هر آتش‌پرست افسانه عشقتچو خرمن پیکرم از برق آن افسانه می‌سوزد
نه من پروانه‌سان هردم زنم آتش به بال و پرکه از سودای عشقت شمع در کاشانه می‌سوزد
چنان از عشق سوزد افسرا، جانانه‌ام پیکرکه پنداری تو برق آشنا بیگانه می‌سوزد