شمارهٔ ۸۲
عاشق نتوان گفت که در بند نباشددر بند گرفتاری، خرسند نباشد
در عشق به مایی و منی یار نگردددر بند خودی در غم دلبند نباشد
تا چند فریبم دهی ای دوست که شکر،شیرین بود آنجا که شکرخند نباشد
در زلف پریشان تو دل ها همه جمعندما راست دلی شیفته، مپسند نباشد
گفتی نکشد هیچ تنی پیکر الوندما را غم عشقت، کم از الوند نباشد
با آن لب شیرین دو سه دشنام بیامیزهرچند بود تلخ، کم از قند نباشد
هرگز نبرم شکوه دلدار به اغیارافسر، گله از یار خوشایند نباشد