گنج

شمارهٔ ۷۵

۸ بیت
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا بردجانب آشنای ما، قصه آشنا برد
خوب و خوش است و جان فزا، صبح که قاصد صبابر در آشنای ما، عرض سلام ما برد
روی تو نور چشم من، برد و فزود حیرتمبدر منیر، کی طمع، بر شفق سها برد
هم تو به تیرش ار زنی، این دل خفته به خوناز تو که قاتل منی، پیش که ماجرا برد؟
خود تو بگو که همچو من، تیر به دل کشیده ایاین دل پاره پاره را، پیش که و کجا برد؟
چند ملاحتش کنی، آنکه فدایی تو شد،سینه ز نیش تیر تو، جای دگر چرا برد؟
عارض و لعل و طره ات، هرسه گرفته یک وطناین دل درد پرورم، بار جدا جدا برد
زلف تو روزگار من، کرد چو خویشتن سیهبنگر ازآن سیاه وش، این دل ما چها برد