شمارهٔ ۷
به غم دوست فکندیم دل خرّم راخرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را
خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجرزخم اگر دوست زند خود چه کنم مرهم را
من دیوانه پری زاده بسی دیدم لیک،نیست این حسن و بها، هیچ بنی آدم را
ما سیه روز و رخت مهر و دمت عیسی صبحرو به ما کن که غنیمت شمریم این دم را
تا پریشان نکنی خاطر ما شیفتگان،هر دم آشفته مکن طرّه خم در خم را
قطره خون دلم شبنم و رویت خورشیدپرتو مهر فروزان چه کند شبنم را؟
دهنت قطره و در سینه دلم قلزم خونعجب این است که این قطره نجوید یم را
شادمان زیسته ام با غم عالم عمریتا مگر خاطر دلدار نبیند غم را
عشق یک روزه اگر کارگر آید، افسرکمتر از کودک یک ساله کند رستم را