گنج

شمارهٔ ۶۸

۹ بیت
باز باد سحری بوی خوش یار آوردکاروان ختنی مشک به خروار آورد
آنچنان در طرب آورده هوا زاهد راکه بر پیر مغان سبحه و دستار آورد
دوش پیک سحری با سر زلفش، گل‌هااز دل خون شده عاشق غمخوار آورد
تا بهار است به گلشن گل بی خارش باد،آن که در انجمن ما، گل بی خار آورد
باغبانا، چو سهی قامت ما، در بستان،هیچ دیدی که صنوبر دل و جان بار آورد؟
عارض آیینه از شرم رخت پر زنگارتا نگویی تو که این آینه زنگار آورد
دل به چین سر زلف تو به عمدا آویختخویش را طعمه صفت در دهن مار آورد
از تهور دل ما در صف مژگان تو تاختبا سپاه عجبی طاقت پیکار آورد
افسرا، طلعت یار از رخ زردت افروختزعفران بین که چه سان عارض گلنار آورد