گنج

شمارهٔ ۴۷

۸ بیت
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد استنیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است
عجب ازمرحله عشق بتان است بسی،ای بسا شیر، که آهو بچه اش صیاد است
ز اشتیاق لب چون شکر شیرین، خسروجان شیرین ندهد، ور بدهد فرهاد است
آن پری رخ که دل عاقل و دیوانه ربودآدمی نیز مخوانش که فرشتی زاد است
گویمش پیر غم عشق توام، رحمی کنگوید از درگه ما، بنده پیر آزاد است
رگ لیلی زد و خون از دل مجنون بگشودنیش عشق استف نه این نیشتر فصاد است
کمتر از کودک یک ساله بود در ره عشق،مفتی عقل، گرش مرحله در هفتاد است
شاد زی، ای که ز دست غم تو، افسر راخاطری زار و تنی خسته، دلی ناشاد است