شمارهٔ ۳
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یاراچنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرقعجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدنبه گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسرکه جز لبش نگشاید کس این معما را