شمارهٔ ۲۱
بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما راکه شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را
مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرتکه سوزد شمع بزم دیگری پروانه ما را
حریفان را پر از صهباست جام عیش و حیرانمکه تا کی بنگرد ساقی تهی پیمانه ما را
مشو ایمن ز زهد عقل، ساقی می پیاپی دهکه این ویرانه آخر بشکند خمخانه ما را
اگر بایست بستن هر کجا دیوانه ای یا رببه زنجیری ببند آخر دل دیوانه ما را
در این عالم که آب و گل اساس هر بنا آمدبپا کردند از غم کلبه ویرانه ما را
ز افسر، آخر او را این همه بیگانگی تا کیخوش آن روزی که سازد آشنا بیگانه ما را