گنج

شمارهٔ ۲۰

۷ بیت
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی راکه به خود ره ندهم عزم و توانایی را
فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشودمیل صحرا نبود مردم دریایی را
شمع روی تو گذشت از برمن در شب تاربرد، از دیده من قوت بینایی را
راستی، سرو از آن در چمن آزاد آمد،که ز قد تو بیاموخت دلارایی را
جور بیگانه برم یا ستم بار فراق؟غم جانانه خورم یا غم رسوایی را؟
لذت عشق ندید آن دل سنگین که نبرد،زحمت عاشقی و غصه تنهایی را
افسرا، با غم دلدار جفاجوی، بنهشیوه خویش پرستی و تن آسایی را