گنج

شمارهٔ ۲۰۱

۷ بیت
آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیریآرد به دوستداران پیغام دلپذیری
ای بوی آشنائی از کوی کیست کائیخود نکهت بهشتی یا نفحه عبیری
آوخ که خانه دل در عشق خوبرویانچون کشوری است کاو را ویران کند امیری
دام بلا چه حاجت در راه ما نهادنتاری ز زلف بگشا گر می‌بری اسیری
ما خود پذیره هستیم تا جان دهیم لیکنتو خود ز بس تکبّر از ما نمی‌پذیری
گفتی که گیرمت دست چون اوفتادی از پایاینک ز پا فتادم، دست از چه ام نگیری؟
افسر نوای عشقش در گوش جان اثر کردزآن بیخودانه هر دم بر می‌کشد صفیری