گنج

شمارهٔ ۱۸۸

۷ بیت
شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنیمهربان باشی و بیداد فراموش کنی
پرتو روی تو بگرفت جهان، پرده بهلمگر این آتش پر مشعله خاموش کنی
بی خود از باده دوش استی و ما هشیارانمست سهل است، که دیوانه و مدهوش کنی
هرچه دل بود، ربودی و کشیدی در زلفاین گران سلسله را بهر چه بر دوش کنی
هوسم زندگی دیگر، و عمر دگر استشود این هر دو گرم دست در آغوش کنی
باده زآن شیشه که با غیر خوری شرمت بادخون حسرت زدگان است چرا نوش کنی
بنده طلعت او، خواهی اگر بود، افسرشرطش آن است که از خویش فراموش کنی