شمارهٔ ۱۸۷
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاریدست در گردن درآوردن، شبی با غمگساری
حاصل عمر است وقتی بابت یاقوت لعلیباده چون ارغوان نوشیدن اندر مرغزاری
ترک مستت رفته رفته برد آخر دل ز دستمنو غزالی شوخ چشم، آورد شیری را شکاری
ای که هر سو می خرامی، از تغافل بر من افکنبا نگاه دلپذیری، یا خدنگ جان سپاری
آخر ای باد، اندکی آهسته تر بگذر که ما را،جا، در آن زلف مشوش کرده جان بیقراری
دل اگر مستی کند بی گاه و گه منعش نسازمکاین شتر را غیر زلف مهوشان نبود مهاری