شمارهٔ ۱۸۶
مرا امروز کاخ از بوستان بهز رنگ لاله، روی دوستان به
طبیبا، چاره و درمان نخواهمکه درد او به جانم جاودان به
مرا زخم جگر مرهم نشاید،که آن را تیر این ابرو کمان به
تنم از شوق تیرش، استخوان شدکه این پیکان مرا در استخوان به
به حکم آن که دلبر سر گران استسبک ساقی مرا رطل گران به
دهم جان و نیازارم دلش راکه از هر سود، ما را این زیان به
پناه افسر از آن هفت اقلیمهمانا گوشه دارالامان به