گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۶ بیت
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانهلعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه
تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،نشنیدم سخنی را، که نبود افسانه
ای که جویی لب معشوقه و آبادی عقل،گنج پیدا نکنی، تا نکنی ویرانه
گریه از حسرت دردانه مردم تا کی؟چند، دردانه بریزم ز غم دردانه؟
می‌زدم لاف دروغی که منم عاقل شهر،کرد زنجیر سر زلف توام، دیوانه
یار خندید به دیوانگی ما، افسربهتر آن است که دیوانه، شود فرزانه