شمارهٔ ۱۸۲
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب توکنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو
به روزگار دوریت، چه پرتوم ز مهر و مهبگو صبا برافکند، ز ماه رخ نقاب تو
رکاب را چه می کنی، دو پای تو دو چشم منکه در عقیق پرورم، دو حلقه رکاب تو
شراب لعل جام را، از آن به خاک ریختیکه قطره ای ز خون من چکیده در شراب تو
من از جگر دهم تو را تو از لبان دهی به منلبان تو، شراب من، جگر مرا کباب تو
خراب از تو شد دلم، که یافت گنج معرفتکه معرفت در آن دلی، بود که شد خراب تو
وجود من همه تویی، چه پرسی و چه گویمتجواب تو، سؤال من، سؤال من جواب تو
وجود افسرت بود، خیالی، آن هم از عدمبه روزگار خود شبی، درآید ار به خواب تو