گنج

شمارهٔ ۱۶۹

۱۱ بیت
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زنزنهار، دم از دانش اندر بر ما،‌ کم زن
افسانه دور دهر، بر ما چه فروخوانیشیدای رخ یاریم،‌ با ما ز جنون دم زن
ز اسرار نهان عشق، یک نکته بگو با مادم از نفس قدسی، بر قالب آدم زن
سودای سرو سامان، با عشق نمی سازدرو،‌ خانه هستی را بنیان کن و برهم زن
درویشی کوی دوست بر محتشمی بگزیندر عین گدایی پای بر دستگه جم زن
بر قصد عدوی نفس، کش نخوت فرعونی استروزی چو کلیم ای دل، بی واهمه بر یم زن
این کارگه خاکی، بر همت ما تنگ استخرگاه عزیمت را، بیرون ز دو عالم زن
سرگشته در آن وادی، خشکیده لبی چند استباری تو قدم آنجا، با دیده پرنم زن
در عرصه جانبازی، منصور صفت پانهبردار بلا خود را، با خاطر خرّم زن
در شش جهت این کاخ، تا چند دو دل بودنتکبیر چهارم را، چون زاده ادهم زن
آیین کرم افسر، منسوخ شد از گیتیباری تو دم همت ز ارواح مکرم زن